تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 7791

مساهمون:

ص٧٧٩١
مىكند . وقتى كه به زور او را سر سفره مىآوريم لقمه‌هاى كوچك كوچك از نان و پنير صرف مىكند . به ملك‌آرا پول درشكه داده گفتم به خانهء خودش برود . من و بهمن سوار درشكه شده به سمت ميدان توپخانه [ آمديم ] .

كلاههاى تازه

اول چيزى كه نظر ما را جلب كرد كلاه صاحب‌منصبان نظام بود به فرم كلاههاى صاحب‌منصبان انگليس و روس . آن نشانهاى پهن بلند را كه اشكال توپ و لولهء تفنگ شمشير و غيره داشت برداشته شده يك علامتى از بيرق سه رنگ ايران گذاشته [ اند ] و روبان رنگينى دور كلاه كه علامت پياده‌نظام ، توپخانه و غيره را تميز مىداد . اين صاحب‌منصبان سوار و پياده كه مىگذشتند نگاههاى تند و تيزى به ساير مردم مىنمودند ، كانه از جنس ما نمىباشند و از عالم بالا آمده‌اند .

به سوى شمران

در ميدان توپخانه اتومبيلى تا تجريش به دو تومان كرايه كردم . اتو آمد به سمت بانك كه بار ما را از درشكه توى آن بگذارد ، در اين بين يك خانمى هم آمد كه مرا هم سوار كنيد . اين معطلى باعث شد كه آژان پست نه براى حفظ قانون بلكه براى تلكه و اخاذى آمد كه ايستگاه شما آن سمت است و من دو مرتبه به شما حكم كردم رد نشديد . دولا شده نمرهء اتو را بردارد ، شوفر به التماس افتاد و دنبال آژان رفت . ميدان زمينش قير ، تمام سقفهاى عمارات آن آهن ، آفتاب بىنهايت سوزان ، جهنمى به ما گذشت كه به وصف نمىآيد . تا بالاخره شوفر خندان آمد . گفتم چه شد . گفت هيچ مثل هميشه راضيش كردم نمره را پاره كرد . حركت كرديم . در اين موقع سال باز باروبنه بود كه به سمت شمرانات مىرفت . شوفر مىگفت بيست روز است هواى شهر جهنم شده و به قدر صد هزار نفر مخلوق به ييلاقات متفرق شده‌اند . تجريش و دزآشوب ، امامزاده قاسم هيچ محل خالى نمانده . راه من با اين بار از سر ايستگاه تا باغ تجريش خيلى دور مىشد ، به شوفر گفتم از پل رومى برو . گفت آنجا پيچ‌وخم دارد فنر مىشكند . بنزين زياد مصرف مىشود . با اتومبيل ديگر مصادف مىشود . دو ساعت بايد معطل شوم . من دانستم همهء اينها را براى يك اضافه پولى وراجى مىكند . او از يك تومان گرفت من از يك قران ، بالاخره به چهار هزار ختم شد . از پل رفتيم و هيچ‌يك از آنها كه مىگفت واقع نشد . دو ساعت به ظهر مانده بود من وارد باغ بهمنيه شدم . عباس و مسعود در چادر مشغول مطالعه بودند و زينب حمام