مىكرديم و شرط كرديم هروقت آن تراپ و تروپ سابق را شروع كند شوفر نگاه دارد و ما پياده شويم .
از گدوك سلطان بلاغ و آوج گذشتيم . دو ساعت به غروب مانده آب گرم رسيديم .
اتومبيل پست شكسته بود و جمعى سرگردان در جاده ايستاده بودند . پيرمرد نابينائى تكدى مىكرد . خرازىفروش ما اول با لهجهء تركى بسيار غليظى با او صحبت كرد ، سپس با لهجهء كاشى و اصفهانى ، بعد با همهء زبانها خيلى اسباب تفريح ما شد و بسيار هم خوب تقليد مىكرد ، كانه اصفهانى و كاشى . بعد تا شهر قزوين ما را مشغول داشت . اتفاق آرا اين شد كه توقف نكنيم ( عبد اللّه ميرزا و نزهت الملوك مرا رنجاندهاند به اين جهت هيچ مايل توقف نبودم ) .
با عقبات دروازهها غروب شريفآباد رسيديم . هندوانهء اينجا معروف است خريديم .
اما هنوز خوب نرسيده است . هندوانه خيلى گرم بود . جوى آب جلو دكان مىگذشت .
محض رعايت ساير مسافرين به وى گفتم اين هندوانه را توى اين آب بينداز و يك ميوهء خنك خوبى در اين هواى گرم به مردم بدهد . فكرى كرد و گفت صحيح فرموديد . يقين دارم نخواهد كرد .
كرج
چهار از شب رفته كرج رسيديم و بنا را گذاشته بوديم كه بمانيم . در هتل پهلوى پيشخدمت گفت همهچيز تمام شده ، فقط يك خوراك دلمهء بادمجان داريم . با نان و ماست و خيار و غيره صرف شد . خوابيديم . اما من تا صبح اگر يك ساعت خواب رفتم .
صبح ملكآرا يك بدخلقى عجيبى كرد . به اين واسطه قهر كرد صبحانه نخورد . گرسنه تا شهر آمد . از كرج به اين سمت اتومبيل بنا كرد به صداهاى عجيب و غريب درآوردن و بعضى از اسبابهاى آن هم مىافتاد و شوفر اعتنا نداشت . راه كم بود و تحمل ناملايمات را مىكرديم . نزديك دروازه چند مرتبه ما را به وحشت انداخت مبادا بتركد و آسوده شويم .
متخصص پدرسوخته كه همهء اتومبيلها از معاينهء او بايد بگذرد مال خودش معيوبتر از همه است .
ورود به طهران
داخل دروازه اول گاراژ نور است . فورى رفت آن تو و شوفر گفت با اين صداها آژان نمىگذارد من بروم . ملكآرا اينجا آشتى كرد و رفت يك درشكه آورد . قهر ملكآرا چندان امتداد ندارد ، مگر من خودم حرف نزنم . بيشتر اوقات هم از ناهار و شام قهر