خيلى خوش گذشت .
مهاجران
غرّهء آذر - به سمت بند رفتيم ، از آنجا حضرات اتومبيل نشسته شهر رفتند . من كوريجان آمدم . فورى خبر رسيد كه براى ثبت مهاجران نماينده آمده است و من بايد با كمال دقت مواظب باشم ، مبادا براى نهر مزرعهء « باى مهاجران » كه از زير بند ما براى سيل آب بهاره جدا مىشود حقى در ساير فصول معلوم كنند ، اگرچه ما قبلا ثبت داده نهر و بند و پسبند خود را معين نمودهايم . من مشكل است امسال به اين زوديها خلاص شوم .
باران بىموسم
پنجم آذر - باران آمد ، فقط بارانى است كه اينجا آمده ، آن هم نه به قدر كفايت . به هيچ دردى هم نمىخورد . باران بايد در آبان بيايد كه فقط در اين چهار سال در 1308 آمد و چقدر نافع بود . در اين فصل سرد بد همهشب رعيت آبيارى دارد و پاى چند نفرشان را سرما زد . اگر باران آمده بود همه جفت بيرون مىرفت و به زودى بذر خود را مىافشاند .
حالا كه نيامده به نوبهء آب بايد بروند بذركارى كنند . اين است آنقدر طول مىكشد . شخم امسال رعيت اينجا هم زيادتر است ، بذر هم بيشتر .
من مشغول محاسبه شدم . كربلائى محمد على لله سواد ندارد ، على اكبر پسرش سواد دارد اما حساب نمىداند . همهساله در سر اين محاسبه من مرافعه دارم . بالاخره هم با همهء بىسوادى پسر و پدر سرم كلاه مىگذارند ، از بسكه ننهمنغريبم در مىآورند و ناله و زارى مىكنند .
تا خرخره زير كرسى
13 آذر مطابق 25 رجب 1350 - به هر شكل بود محاسبهء خود را تمام كرده و امروز با يك درشكهء كرايه كه خالى به شهر مىرفت با ميرزا حسين و حسين آقا به سمت شهر حركت كرديم . ديروز كه ما به اين فكر افتاديم با اين درشكه برويم هوا بسيار ملايم و مطبوع بود . امروز به كلى عكس آن ابر [ بود ] و سرد ، باد مىوزد . بعد هم بناى آمدن باران شد و تا يك ساعت از ظهر رفته كه به خانهء آقاى سعيد الممالك پياده شديم باران خورديم . من ناهار نخورده بودم . اما بقدرى سردم شده بود كه وارد بالاخانه شده هيچ چيز به نظرم جز كرسى نيامد و تا خرخره خودم را زير كرسى كرده و لم دادم . بعد ناهار مختصرى خورده سعيد الممالك به موقع چاى بيرون آمد و باز صحبتها شروع شد .