تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 6613

مساهمون:

ص٦٦١٣
عصر خيلى گردش رفتم . فيض‌آباد جنوبى شهر است . سبزىكارى است . كمى هم درخت دارد . محل تفرج مردم شهر است . گفتند باغ و درخت بسيار داشت عثمانيها ريخته و سوزاندند . اجاق مىگفت اصلا تركها دشمن اشجار بودند .

اكرم نظام

اكرم نظام آخر حمل مرخصيش سر است . تا امير لشكر نيامده بود مثل ديوانه‌ها بود . مبادا دير برسد و آبرويش را ببرند . امروز نزد امير لشكر رفت با ترس‌ولرز و مقدارى دعا خوانده به خود فوت كرد . مراجعت للّه الحمد بشاش بود و اظهار لطف فرموده بودند و فرموده بودند صبح مرا ببين و برو . ده روز هم به مرخصى مزيد مىكنم طهران به روى ( دو سال و نيم است اكرم نظام طهران نرفته ) . احمد خان سرتيپ فرماندهء قواى كرمانشاهان با مهديقلى خان سرهنگ اينجا آمدند . اكرم نظام مىگفت سرتيپ مثل سگ از امير لشكر مىترسد . سرتيپ از قزاقهاى قديمى بود . صحبتهاى بامزه مىكرد . شام هم آنجا خوردند بعد رفتند . چهارشنبه غرّهء رمضان - صبح اتومبيل حاضر شد با آقاى اجاق وداع كرده حركت كرديم . نزديك گاراژ عبد اللّه خان ايستاديم تا اكرم نظام بيايد . عبد اللّه خان دنبال يك‌نفر مسافر مىدويد و پيدا نمىشد . خيلى معطل شديم تا اكرم نظام آمد . بعد عبد اللّه خان هم از دور پيدا شد كه با يك‌نفر مسافر و يك‌حمال و يك‌نفر دلال مىآمدند . من بار ندارم . اكرم نظام محض بارهاى خودش مايل نيست مسافر ديگر زياد بار همراه بياورد . لهذا چون مسافر جديد ما روى همه لباسهاى خود عبا پوشيده و از دور خيلىقطور به نظر مىآمد هنوز ده قدم به ما داشت اكرم نظام فرياد زد به اين گندگى عبا هم پوشيده . اى امان پس زود درآر . مسافر جوان يك‌نفر نظامى مقتدرى را در مقابل خود ديد مثل چوب خشك شد و فورا عبا را بيرون آورد . اكرم نظام قانع به اين نشده گفت براى يك دستمال هم جا نداريم . بارها را بده ببرند . جوان آه‌وناله كرد سركار چيز زيادى نيست رخت است . گفت شما در راه رخت لازم نداريد . گفت جاى ديگر چطور . گفت چه مىدانم و رو را به عبد اللّه خان كرده با تشدد تمام باز مسافر آوردى ، بار آوردى ، چرا خجالت نمىكشى ، ما جا نداريم . مسافر بقچهء خود را مقابل آقاى كلنل گذاشته گفت هرچه زيادى است بيرون بريزيد . كلنل داد مىزد ، پا به زمين مىكوبيد كه زياد است . بالاخره من به زبان آمدم گفتم هرچه زيادى است خارج كنيد سر بقچه باز شد . چيزى نبود كه خارج بريزند . اكرم نظام ديد بد شد نظر خود را عميق كرد و به دوتا سبد مدور مال مهر و تسبيح افتاد . يك‌مرتبه فرياد زد