صمصام در خانهء خود وزراى خود را جمع [ مىكرد ] و احكامات مىداد تا به هزار مرافعه دستش را كوتاه كردند كه نزديك بود مفسدهء كلى برپا شود .
گربه و جوجه
مدتها بعد يك روز آنجا رفتم . دو سهنفر ديگر هم بودند . ما را ناهار نگاه داشت . بين ناهار گربهاى آمد تو . صمصام به نوكرش گفت گربه را بران ، بيرون كردند . آنوقت گفت ديشب من و جهانگير سر شام بوديم گربه آمد جوجهكباب را برداشت و رفت . جهانگير عقب كرد . خير گربه زد و بست و رفت و به ارواح بخت ايلخانى دويست سوار كدامه ، پانصد سوار بختيارى هم نمىتوانست گربه را بگيرد . ما به شدت خنده افتاديم و او تصور مىكرد از اين كار به اين بزرگى گربه كه جوجهكبابى را برده از روى تعجب خنده مىكنيم و هى تكرار مىكرد كه به بخت مرحوم ايلخانى چنان زد و بست و از درختها بالا رفت كه هزار سوار بختيارى نمىتوانست از دستش بگيرد و بالاخره تا آخر سفره صحبت او همين بود و نهايت تعجب را از اين حركت گربه داشت و بههمين تصور باقى ماند كه ما هم مثل خودش تعجب نموديم و چنين كارى از گربه تا امروز سر نزده است .
وثوق الدوله و صمصام السلطنه
روزى به سفارت انگليس رفته [ بود ] مراجعت به وثوق الدوله گفته بود سفير هرچه گفت من خودم را به خريت زدم . وثوق الدوله گفته بود محتاج نبوديد .
بارى صمصام نزديك به هفتاد سال دارد . قدش بلند است ، مويش سفيد ، ريش كمى دارد ، زلفش مثل قديميها بلند است . هميشه عبا مىپوشد ، يك چوگان يا چماقى نتراشيده ، نخراشيده در دست [ مىگيرد ] كه هميشه ته چوب در دست او و محاذى كمر خود نگاه مىدارد و دايم دست را تكان مىدهد كه سر چوب در آن بالا حركات عجيب و غريب مىكند .
نيمتاج خانم زن صمصام السلطنه
ميرزا مرتضى خانى بود از اقوام مرحوم اتابيك امين السلطان خيلى مقدس ، زاهد عابد . زنى داشت سيده عاليه خانم . جوان خوشگل كه ميلى بدين شوهر نداشت . اغلب با « چپول » معروف و تازه گل خودمان منزل من مىآمد . دختر شوهرى داشت نيمتاج خانم . بعضى اوقات همراه مىآورد . ده دوازدهسال بيش نداشت ، بسيار خوشگل ، بسيار خوشآبورنگ ، بسيار شيطان . قسمت و اتفاق اين نيمتاج خانم نصيب آقاى