تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 6481

مساهمون:

ص٦٤٨١
هم با همكارها ساخت‌وپاخت كرديم [ كه ] صمصام اگر پرسيد كى از پيشخدمتها نزد شاه مقرب است او مرا نشان بدهد . از من پرسيد من او را . قضا را همين قسم هم شد و صمصام كه هميشه وارد اطاقش مىشدم مىگفت شاهزاده بسم اللّه . اين دفعه كه وارد شدم گفت حضرت و الا بفرمائيد يا اللّه . من مىدانستم كه تير به كمان آمده ، شكايت زياد از امير اعظم نمودم . گفت خاطرجمع باش . اما شاه از من چه مىگويد . من هم مدتى دروغ ساختم كه شاه چنين تعريف مىكند ، چنان تمجيد . درحالىكه شاه مكرر در خلوت مىفرمود صمصام السلطنه فقط لياقت دارد كه يكى دو هزار گوسفند آدم دستش بدهد و سى چهل چوپان برود و مشغول شبانى شود . چند روز ديگر تلگرافى از شاهزاده رسيد شكايت از امير اعظم . رفتم خانه‌اش . ديدم دونفر از آدمهاى معتبر امير اعظم آنجا نشسته‌اند . چيزى نكشيد تلگرافى به صمصام دادند تا خواند . گفت اين پسر چرا دست از سر معتضد السلطنه برنمىدارد ، چرا آنقدر فضولى مىكند . دست كرد به چماق خودش . گفت به بخت مرحوم ايلخانى دويست سوار مىفرستم او را بال بسته بياورند و هردو را از اطاق بيرون كرد . من هزار مرتبه شكرگزارش شدم ( عدد دويست را بزرگترين اعداد مىداند . بخت ايلخانى قسم متداولى آنهاست و به‌جاى مرحوم استعمال مىشود . بال لغت دهاتى است كه كتف باشد ) . روز ديگرى رفتم توى باغ ، خودش راه مىرفت . چماق نامرد هم دستش بود و به هوا تكان‌تكان مىداد . در اين بين فطن الملك پيشكار فرمانفرما و نصرت الدوله با دو سه‌نفر ديگر وارد شدند . چون شنيده بود نصرت الدوله به شاه گفته كه صمصام گفته است حكم شاه را هم اطاعت نمىكنم عقده در دل داشت . باغچه‌هاى حياط گود بود ، آب انداخته بودند مملو از آب شده بود . گلدان زياد دور باغچه‌ها گذاشته بودند . فطن الملك و آن جمع با عريضه در دست جلوتر آمدند . صدا زد چه عريضه‌اى است بياريد ، تا آمدند و چشمش به فطن الملك افتاد چماق را بلند كرد . به آواز بلند بنا كرد به فطن الملك و نصرت الدوله بدگوئى كردن . فطن الملك و آن چند نفر تا خواستند حرفى بزنند چماق را به سمت آنها دراز كرد ، همگى عقب‌عقب رفتند . پايشان به گلدانها بند شد جمعا با گلدانها افتادند توى باغچه مملو از آب . صمصام با چماق خود راه خشكى را بر آنها گرفت و آدمها را صدا مىزد ، اينها توى آب و گل بناى دويدن و فرار نمودن را گذاشتند . صمصام به دو ، آنها توى گل و آب به دو ، تا بالاخره از درب حياط خارج شدند . صمصام به جاى خود آمد . رو به من كرد خوب تلافى كردم . خوب پدر نصرت الدوله بيرون آوردم . من يك‌جا از خنده ، يك‌جا از ترس نمىدانم چه خاك بر سر كنم . از ناچارى بيرون آمده تا منزل خنده كردم و روز ديگر به شاه حكايت را گفتم . در اين بين صمصام آمد . شاه به