شد . پل تجريش و دكاكين و خانههاى جنب آن به كلى منهدم است . جعفرآباد ، امامزاده قاسم خيلىخيلى مخروبه شده است . من تصور مىكردم چندين برابر سابق آباد شده و حال آنكه خيلى خرابتر است و ظن من خطا رفته بود .
مدرسهء فردوسى
عباس ، مسعود و ميرزا على اكبر خان را روز سهشنبه دوم ماه به سلامتى مدرسه بردند . اسم مدرسه فردوسى است . ملى است ، نزديك خانهء ما در جلوى مسجد حاج ملك . بچهها كه صف كشيده بودند عباس وحشت كرده بود . فورى از صف خارج [ مىشود ] و فرار مىكند . مسعود هم از پائين صف تا فرار عباس را مىبيند اول گريه مىكند و پشتسرداشى رو به فرار . لله و مدير آنها را ساكت و نوازش نموده بودند . من پيغام دادم اينها كوهى هستند بايد مدارا كنيد . شهر و رسومات مدرسه را نمىدانند نديدهاند . غروب مراجعت كرديم .
مراسم ورود وليعهد
يكشنبه هفتم 14 جوزا - براى تشريففرمائى والاحضرت وليعهد وزير دربار دعوت نمودهاند در باغ سردار محتشم بختيارى بيرون دروازهء باغ شاه حاضر باشيم . با حاج افخم الدوله رفتيم . خيابانها را خوب آبپاشى نموده بودند . قشون همهجا تا درب باغ صف كشيده بود . نظام آنها ، لباس آنها بسيار خوب بود . همه پاك و تميز بودند . چهرهها سوخته بود . معلوم بود مشق كردهاند ، جنگ رفتهاند . حكم شده است بجاى قدارههاى آهنى و شوشكههاى روسى صاحبمنصبها شمشير حمايل كنند . اغلب دسته و ته شمشيرها را طلا و نقره گرفتهاند ، اما شمشير بقدرى گران شد كه تا دانهاى هفتاد تومان رسيد . بعد از دهات و ساير شهرها آوردند و ارزانتر شد . قيمت سابق آن چهارپنج تومان بيش نبود .
كمى آب
وارد باغ شديم جلوى عمارت عالى . وسط باغ وزير دربار و غالب مدعوين ايستاده بودند ، سلام كرده دست داده . ما هم ايستاديم . من غالب بلكه بيشتر مدعوين را نمىشناختم ، همانطور آنها مرا . حتىالمقدور افخم الدوله مرا به آنها و آنها را به من معرفى مىكرد . مدتها معطل شديم بعد با فخر الملك به اطاق رفتيم . هوا گرم بود . آب يخ و بستنى درست به مردم نمىرسيد . يعنى تا پيشخدمت گيلاس آب مىآورد ده دست به