تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 6343

مساهمون:

ص٦٣٤٣
كمتر يا بيشتر حرف زده‌ايد و گذشته حالا تكليف من چيست و من چه گناهى كرده‌ام كه دچار همين كشمكش حرفى بشوم . خير اين « بارقه » هيچ‌وقت جستن نمىكند و چشم ما اين حقيقت را هيچ‌وجه نمىبيند و شايد حالا من هم كه از اين‌همه حرف و اشاره به يك عادت عمومى كه هيچ نقطه‌نظر خصوصى منظورم نيست اين سطور را مىنويسم باز معترضى در اين ميانه و اين مخلوق خدا كه هيچ‌كارى جز حرف‌زدن ندارند پيدا شود و بگويد كه چرا در موقع ديگران موضوع كم‌حرفى و پرحرفى را پيش نگرفتى . نه ، هيچ ممكن نيست به اين زوديها ما اين عادت را ترك كنيم . به‌جاى گوش دادن به پرگوئى و چانه تكان دادن و وقت خود و يك مشت مردم بيچاره را تلف كردن . به كاركردن و گرهى از كار مردم و بارى از دوش اين مملكت برداشتن نمىپردازيم . حرف باز هم حرف . اين معشوق ماست و آن را صميمانه و حتى بيش از مملكت خود هم دوست مىداريم . حالا يك عده جوان آنهائى كه بيشتر بخواهند كار كنند و كمتر وقت خود و ملتى را تلف نمايند تكليفشان با اين اشخاص و اين همه پارتى حرف و پرگوئى كه براى حرف زدن دست‌آويز از دروديوار پيدا مىكنند چيست . كار كردن و باز هم كار كردن . تنها اين است فرق جوانها و پيرها . كار كنيد ، كارهاى خوب‌ومفيد به حال جامعه ، اقدامات مؤثر و سودمند به حال مملكت و نترسيد و به پرگو هم جوابى ندهيد . تااو نيز اگر مىخواهد پيش بيفتد اصول لفاظى را كنار گذارده و در عمل لياقت و صلاحيت خود را نشان دهد . - رهنما ( اين زين العابدين رهنما مدير ايران است ) . ( پايان مقالهء ايران ) « روز قبل و شب قبل جنگ و جدلى بين وكلا و مباحثه باز با وزير ماليه در مجلس بوده كه از شدت بدى و بدنمائى به حكم دولت در جرايد شرح ندادند . عماد السلطنه » « 1 » به چه زبان ليّن و عبارتهاى خوب « ايران » مذمت از آن دو مجلس و وكلا مىكند ، نه مثل « ستارهء ايران » و آن عبارتهاى خشن ، زشت ، دروغ . اما من يقين دارم خريدار آن بيشتر از « ايران » . است مردم دوست دارند كه فحش بخوانند و خنده كنند .

برف قد آدم

يكشنبه 12 رجب ، 21 حوت - هوا چند روز است آفتاب شده و برفها آب مىشوند . در ييلاقات برف به قد آدم است . گدوك سلمبار به زحمت باز شد . مردم دسته‌دسته براى آوردن برنج عيد مىروند . امروز بعضى لوازمات كه از شهر خواسته شده بود آمد .
هامش
( 1 ) - اين عبارت دو سطرى را ظاهرا عماد السلطنه در حاشيهء روزنامه نوشته بوده است . ( مسعود سالور )