كاج كه هزار سال هم بگذرد يك دانهء آن فراهم نمىشود .
روز عاشورا با افخم الملك و مرحوم ميرزا عباس خان مهندسباشى گفتيم برويم شهر به گمان طهران و آن دستجات روز عاشورا . وارد شهر شديم ديدم خبرى نيست . گفتند مسجد شاه روضه است . رفتيم آنجا جمعيت زياد بود . ما نزد آقاى امام نرفته در يك گوشه نشستيم . از بسكه روضهخوانها لهجهء غليظ اصفهانى روضه خواندند ما طاقت نياورديم كه خنده نكنيم و بهجاى گريه از لهجه و حركات آنها تمام را خنده كرديم .
بالاخره اصفهانيهائى كه نزديك ما نشسته بودند بناى مضمون گفتن و تغير را گذاشتند . ما ديديم بد مىشود زودتر برخاسته بيرون رفتيم و راست به منزل .
عصر گفتند در تخت پولاد و مقبرهء مير روضه است . رفتيم آنجا باز همان قسم روضهء اصفهانى بود . در بين روضه گفتند دسته آمد . سينهزدن و نوحهخوانى آنها هم تماشائى بود . وسط دسته ديديم يك شور و شيون عظيمى فوق العاده برخاست . بلند شده جلو رفتيم . ديديم سه نفر لخت شده كفن نمودهاند و هريك قمه در دست دارند . اما همان دور نگاه داشتهاند . ابدا به سر خود نمىزنند . اما هركدام را ده بيست نفر آدم دورش احاطه كرده و اينها مثل آدمهاى مست تلوتلو مىخورند و گاهى مىخواهند زمين بخورند . آن ده بيست نفر آنها را نگاه مىدارند . درست نگاه كرديم ديديم فقط هركدام چند دانه تيغ به سر خود زدهاند كه خون آن خشك شده و براى آن چند دانه تيغ و خون خشك شده كه صبح زدهاند اينجا از حال رفته و به حال نزع افتادهاند و آن شور و غوغا براى آن سه نفر تيغزن بلند است .
به عشق نان - روضهء بالاروچ
بالاروچيهاى ما هم امروز تقريبا همانطور بودند . همهساله از موقوفات امامزاده نان و آبگوشت مىدادند . امسال نان نبود پلو تهيه نموده بودند . اما گفتند همه مردم به عشق نان آمده بودند كه قسمت نشد . امشب هم روضه داشتيم قند ، شربت هم از شهر نرسيده بود . گلاب بهجاى شربت دادند . پس از ختم روضه كه خداوند قبول كند كچل محمد آقا با والدهء تقى از شهر آمد .
افخم الدوله قزوين آمده به اتفاق شعاع الدين ميرزا كاغذى نوشته و مرا احضار نموده است . قبض مقررى را آورده و تصور مىكنم حضرت و الا راضى نشده همه را بدهد و آقا را فرستاده قدرى وصول كند ببرد . شايد جزئى هم به من بدهند .