تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 6122

مساهمون:

ص٦١٢٢
ديشب على اكبر جولادكى آبيارى داشت گفت يك‌دفعه نصف شب و دفعهء ديگر اذان صبح صداى شليك ممتدى از توپ و تفنگ آمد ، بعد ساكت شد . ميرزا اسحق و تقى خان ديشب از شورستان آمدند . باقر خان رودبار رفته بود و نديده بودند ، با آن‌كه موعود بود [ حاضر ] باشد و عمل مراتع را ختم نمايد . اينها گفتند كه نسبت به آنها كه تسليم شده بودند خيلىسخت گرفته بودند . شب در يك اطاق كوچك انداخته بودند و تا ديروز كه به‌سمت رودبار بردند يك لقمه غذا هم به آنها نداده بودند .

نوهء شيخ فضل اللّه

اين نوهء شيخ مغفور از مهدى پسر . . . شيخ است كه مىخواست خودش شيخ را بكشد . روزى كه شيخ را دار آويختند پاىدار رقص مىكرد و كف مىزد . البته پسر مهدى هم مثل خودش مىشود . از مهدى غرابت نداشت نه از اين . بالاخره شيخ مهدى را هم دو سال بعد يك نفر شخص مجهولى توى كوچه كشت . ميرزا اسحق و تقى امروز رفتند ، تقى به اردو اسحق به خانه . اما چون شترخان هواى گرمى و بدى دارد سر راه هم هست ميرزا اسحق مراجعت خواهد كرد كه از شر گرما و پشه و توقعات قزاق و ژاندارم آسوده باشد . ديشب يك ساعت از شب رفته محمدآقا از شهر آمد . اين محمدآقا هروقت برود و بيايد چند شلاقى مستمرى دارد كه از قزاق يا ژاندارم بايد بخورد . هرچه هم در سفره دارد تقديم كند . گاهى هم او را مراجعت مىدهند كه تو قاچاق هستى . للّه الحمد اين دفعه چون از اكبرآباد و از آنجا هم شبانه حركت كرده بود شلاق نخورده است و خوشحال بود .

نامه‌هاى اقوام

اما كاغذجات - آنچه زينب و ملكه و روشنك نوشته بودند از سلامتى خودشان و بچه‌ها و امورات خانه بود . پاكت حضرت و الا فقط و معمولا همان حكايت الموت و ارسال تنخواه بود . بيست روز است تجريش تشريف برده‌اند . جان‌جان هم سينه‌اش درد مىكند . كاغذ اسماعيل خان وعده داده بود كه امشب يا صبح در خانه عريضه‌اى كه شامل اخبارات مهم باشد خواهم نوشت كه متأسفانه دو روز هم محمدآقا معطل آن شد و بالاخره همراه نياورده است يعنى او نداده . اما كاغذ آقاى رفعت السلطان چون خيلى قابل توجه است عينا درج مىشود .