ساعد الدوله را مأمور بفرستد ببرد ، نه مرا .
« فدايت شوم » ، كسر شأن حاكم !
اين است حال مردم ايران و با اين قبيل مردم مىخواهيم مملكت ما فرانسه و انگليس شود . مردكه براى دوتا بره و دو من عسل اين نوع اهانت مىكند . من به تمام حكام قزوين در اين مدت عنوان « فدايت شوم » مىنوشتم ، امروز « فدايت شوم » عنوان عمومى شده است آنها هم به من همين عنوان را مىنوشتند . خطائى تقصيرى نكردهام . بههرحال تا مملكت ما اين قبيل آدمها تربيت مىكند به از اين نخواهد بود . جوابگو و شفيع هم مثل رفعت السلطان و عدل الممالك .
خدايار خان حاكم قزوين
يك خدايار خان احمق بىفهم بىسواد لرى كه مقام و منصب او سرتيپى سيم است ، نه مدرسه ديده نه علم نظام مىداند و نه بوى باروت به دماغش خورده البته وقتى كه حاكم قزوين شود جز اين قبيل كارها توقع ديگرى نبايد داشت . با اين احكام ، با اين رجال ، اين توقعات مردم و اينها كه در جرايد مىنويسند مزه دارد . عجب اينجاست من در شهر ، ده مكتوب به اين آدم بههمين عنوان پيشتر نوشتم همچو اهانت و تقاضائى از من نكرد . رسيدن يك حكم اشتباهى آن شياد بدذات تغيير ماهيت داد . مثل اينكه من فرار كردم و براى غارت و چپاول اينجا آمدهام مأمور بايد فرستاد و مرا كشانكشان به شهر برد . خيلى حكايت است ، مردكهء بىپدر مادر آنقدر كمظرف و كمحوصله .
بارى غروب است خبرى از بالا نرسيد ، جز آنكه آقاجان آوهاى ديدن من آمده بود .
گفت به قدر ده پانزدهنفر قزاق و يك صاحبمنصب از طالقان آمدورفت بالاروچ . بعد يك نفر طالقانى آمد . گفت به رسيدن او رئيس و تتمه اردو حركت كرد . آقاجان مىگفت از صبح شنبه تا امروز ظهر صداى شليك و تفنگ به آوه مىآمد .
سهشنبه 20 ، سيم درجهء اسد - صبح است ، مه دارد . اين سه روز گدوك هم مه داشت و البته مه كار جنگ را دشوار كرده است . يك روزنامهء « ايران » پنجم ذيقعده ملفوف كاغذجات شهر بود كه من گمان كردم كهنه است ، امروز به تاريخ آن نظر كردم و خواندم .
يك اعلانى داشت كه با توقعات خدايار خان حاكم ما كه ميل دارد به او « قربان آستان مباركت گردم » من بنويسم خيلى مغايرت دارد . هى هذا .