تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 6106

مساهمون:

ص٦١٠٦
باقر خان كاغذ را خواند داد به ميرزا شفيع خان . تا خواند من ديدم رنگ از روى سيد رفت و لرزه به اندامش افتاد . سراسيمه گفتم مگر چه‌شده . كاغذ را دادند به من . بعد گفتند برويم‌برويم . سيد شفيع لرزان‌لرزان به من مىگفت من كه مداخله در ماليات نكردم . شما همه شاهديد صد دينار ماليات نگرفته‌ام و رنگ به صورت نداشت . رفتيم بيرون آدمش مىخواهد اسب را زين كند . از شدت واهمه خودش را گم كرده دهنه را به دم يابو مىاندازد ، عرق‌گير را روى زين ، زين را وارونه مىگذارد . يك داستانى ، يك حكايتى . به من هم گفتند بيا برويم و يك اسب لختى را به من دادند . من رفتم اندرون تا اظهار كردم صداى زنها و بچه‌ها بلند شد ، گريه‌وزارى . من آمدم و حقيقت را گفتم و عذر خواستم . ميرزا شفيع خان متصل تكرار مىكند شما همه شاهد هستيد من يك شاهى ، يك پول ماليات نگرفتم . به اين افتضاح سوار شدند . چهار قدم كه رفت اسب ميان لات ميل فرو رفت و غلطيد . شفيع خان به زمين افتاد . همه‌جانش گل شد . اسب ماند . دراين‌حال از من مىپرسد شما مسعود الملك را مىشناسيد . گفتم بله خيلىخوب . گفت شما مىدانيد من ماليات نگرفته‌ام ، براى رضاى خدا شهادت بده . ما جمعيت جمع كرديم به هزار زحمت اسب را بيرون آورديم . سوار شد رفتند معلم كلايه . دستگاه و پست را جمع كرده و ساعت سه شورستان . صبح معلوم شد همه دروغ بوده است .

حرفهاى ساعد الدوله

چند نفر كلايه‌اى مىگفتند : ساعد الدوله كه از تسخير كاروانسرا به مران رجعت مىكردند چهارجنازهء ميت روى نردبان گذاشته با چندين نفر زخمى همراه مىبرد . از ما سؤال كرد كجائى هستيد . گفتيم الموتى . بنا كرد بد گفتن كه اگر پايم به الموت برسد خاك آن را به توبره مىكشم ، چند ده را كه محققا خراب مىكنم . اين الموت است كه بلديت مىكند . اينها مقتول الموتى هستند . برو به آنها بگو . علينقى زواركى خودش در شهسوار ساعد الدوله را براى گرفتن بليت ديده بود . از او پرسيده بود ميرزا حسين و تقى خان هستند او از دروغ جواب گفته بود خير ، بعد گفته بود گوش تقى را هم خواهم بريد و گفته بود الموتى قزاق مىآورد ، باشد تا حاليشان بكنم . بعد به يك نفر از صاحب‌منصبان كه حضورش نشسته بود گفت كه عين السلطنه هم در موقع حبس از من يك سند گرفته است و قاه‌قاه خنديده بود .