خرج و سيورسات قزاق
بارى من متصل بايد مردم را استمالت كنم و تشويق كنم . ميان خود و خدا پدر رعيت الموت درآمد . به هيچ كار رعيتى خود نمىرسند . جز اين چندده مجاور من كه عده و سيورسات اردو حواله نشده است و اين دهات به هيچوجه گنجايش اين جمعيت و اين خرج را ندارد ، جديدا سيورسات كلى حواله دادهاند و به ضرب شلاق جمع مىكنند .
مثلا از زوارك كه هم سرراه است هم يك شبانهروز رحيم خان و عدهء آن را خرج داده ، يك ماه است پست قزاق و خان نايب و پست ژاندارم را خرج و سيورسات مىدهد . سه دفعه هم سيورسات حواله شده دادهاند . باز حاليه شش من روغن ( گوسفندها همه متفرق [ اند ] و اصلا به واسطهء سختى زمستان شير ندارند ) ، چهارصد بسته ينجه ، شش گوسفند ، چهلمرغ ، دويست تخممرغ ، سى من شاه برنج ، پنجاه دوشوار هيزم . همه اينها را هم با دوش خود بايد ببرند . درحالىكه صدمال بنه بيكار دارند . مىگويند پول مىدهيم ، وقتى نيست چه بكنند . حقيقتا بد گرفتار شدند . ديگر هيچچيز براى خود رعيت نمىماند . مگر زوارك يا ده ديگر چقدر علف دارد . سى چهل مرغ توى هيچيك از دهات الموت نيست . تقى خان مىگويد اصلا اينها لغت « نيست » را نمىدانند چيست . تا بگوئى مىگويند « نيست نمه دى ، نيست نمه دى . »
بهدنبال سيورسات
دست ميرزا اسحق ميان سفرهء ناهار بود يكنفر شترخانى نفسزنان ، عرقريزان وارد شد كه قزاق آمده شما را مىخواهد . ما گفتيم خدمت شاهزاده رفته . گفتند دروغ مىگوئيد و بنا كردند فحش دادن و شلاق زدن . ترك هم هستند زبان نمىفهمند . اسحق پرسيد براى چه آمده بودند . گفت براى سيورسات . ميرزا اسحق گفت من ممكن نيست بروم . كاغذى نوشت و من هم ملا مهدى را به هزار ماجرا راضى [ كردم ] و فرستاديم رفتند .
از بيكارى قلى نجار فيشانى را آوردهام صندلى سفرى از آن چهارچوبهها درست مىكند ( از شهر يكدانه مال انگليسها را خريده و همراه دارم ) . اسباب خوبى هم ندارد .
به زحمت و زور و تعليمات ملامحيط كركرى مىكند . باد گرم ساكت شد . اين باد براى همهچيز مضر است .