همكاران او .
به نظر من آقا شيخ حسين سنگينتر و معقولتر آمد تا او . سيد قوىهيكل است .
ريشش سياه است كه دانهدانه موى سفيد داشت . سينهاش باز بود . دستها تا نزديك مرفق بالا . گمان مىكنم پنجاه سال داشت . لهجهاش اصفهانى بود . شيخ تمام موى ريش و سبيلش سفيد بود ، از شصت متجاوز داشت . كمبنيه و لاغراندام بود . نصفشب شد و من عمدا صحبت را قطع كردم ، زيرا بعضى مطالب مركوز ذهن اين آدم شده بود كه ممكن نمىشود محو و زايل نمود . بلند شدم و گفتم خيلى جسارت كردم عفو مىطلبم . با من مصافحه نمود و تا دم در مشايعت كرد . گفتند روز سهشنبه به طهران مىرويم . چيز تازه اين بود كه آژانهاى مستحفظ آقايان مقدارى آتشبازى در باغ كردند به شادمانى مرخصى آقايان .
رضا خان مكسيمى مهاجر ايروانى است
شب شنبه 27 - سابقا از امشب رمضان را ختم مىدانستند و از فردا بعضيها شروع به خوردن روزه مىكردند . اما حالا از اول رمضان بيست و هفتم و قتل ابن ملجم است . سر شب خانهء ميرزا على اكبر خان رفتم . حيدرى همدان رفته از آنجا قراتو ، آن را هم انگليسها برگذار نمودند . در آنجا صاحبمنصب قزاقى بود كه محمد خان ميرپنج مىگفتند . بعد از صحبتهاى متفرقه مخصوصا از حالت رضا خان من سؤالاتى كردم . گفت رضاخان از طايفهء مهاجرين ايروانى است . بيست و دو سال است در قزاقخانه مىباشد ، در وقتى كه نايب و سلطان بود در قسمت محمد باقر خان امير تومان پدر امير موثق مشاق توپ مكسيم بود و به رضا خان مكسيمى مشهور شده بود . بعد كه نايب سرهنگ شد داخل آترياد همدان گرديد . در دو سال و نيم قبل سرتيپ سيم شد و داخل آترياد طهران . پنج ماه قبل از حركت به سمت طهران ميرپنج شد . از جملهء صاحبمنصبان ارشد قزاقخانه نبود . اصلا هم آدم بدحرف مشدى صفتى است . علوماتى هم ندارد . ديگر خدا خواست به يك مقامى برسد و پيشآمد اين قسم شد . شايد هم همين مقام آخرش براى او خوش نباشد .
ملاقات مؤلف با رضا خان
من رمضان 1337 كه الموت رفتم رضا خان با كاپيتان فيلاتف و سيصد قزاق آمدند و به تنكابون رفتند « 1 » . در گرمارود او را ملاقات كردم و او دستهاى قزاق مأمور نمود كه
هامش
( 1 ) - صفحهء 5575 ديده شود .