مطالبه دارند .
ماچ و بوسهء تعبدى با ساعد الدوله
پنجشنبه 29 ج 2 ، 20 حوت - صبح كاغذى از اسمعيل خان رسيد كه برحسب دعوت آقاى صارم السلطان دو ساعت از ظهر گذشته به خانهء ايشان تشريف بياوريد . بعد از ناهار خانهء همشيره رفتم به اتفاق اسمعيل خان به خانهء صارم السلطان . در راه فكر مىكردم چه بگويم و چه خواهد گذشت . اما از آنجا كه من قلب صاف بىآلايش نسبت به همهكس دارم و خدا هم تلافى كرده بدون كينه و بغض داخل شدم . لدى الورود صارم السلطان دست مرا گرفت ، امير انتصار دست ساعد الدوله را ما را دست به دست دادند . كار به معانقه هم كشيد كه مثل تعزيهخوانها يا آكترها ماچ و بوسهء تعبدى نموديم . رنگ ساعد الدوله سرخ شده بود . نشستيم صارم السلطان چاى ريخت . امير انتصار از شهر و مملكت الموت جويا شد . از اسم الموت رنگ ساعد الدوله سرختر شد . بعد صارم السلطان گفت اول كار را تمام كنيم بعد به سر فرصت صحبت كنيم و خودش شمهاى از آن مطالب صحبت داشت مبنى بر ندامت ساعد الدوله . من ساكت بودم .
عذرخواهى ساعد الدوله
بعد خود ساعد الدوله به زبان آمد و شرحى بيان كرد كه من نمىخواهم بگويم كى باعث شد يا چيزى از اين همه غارت عايد من نشد يا داخل نبودم . فعلا به اسم من تمام شده و گردن من بار ، عفو و بخشايش مىطلبم و هرچه بفرمائيد حاضرم . باز من سكوت داشتم و امير انتصار كمى حرف زد در تبرئه و جوانمردى ساعد الدوله كه ميان ما منحصر به فرد است .
جوابهاى من
بالاخره من حب سكوت را شكسته و گفتم اين حرفها براى من نتيجه ندارد . جوان مردى ساعد الدوله هم اگر بر همهكس مخفى است در نزد من خوب آشكار است . من هم نمىخواهم مصائب خود و عيال و اطفال معصوم بىگناه خود را شرح بدهم كه در آن زمستان سخت چه قسم به زور آنها آمد و چه شكل بيرون كردند و چه بىانصافى و بىمروتى در حق من شد . من ده سال بالاى كوه منزل كردم . از مال پدرم و امساك خودم يا به قول ساعد الدوله از ظلم و تعدى به مردم مالى ، اثاثيهاى ، مخلفهاى فراهم داشتم . يك مرتبه همه را از دستم گرفت ، حتى به گليم و رخت تن نوكر و زن نوكر ابقا نشد . امروز كه