پنجاه سال دارم داراى هيچچيز نيستم . درست مادرزاد شدهام و از هستى ساقط . جبران بايد بكنى و تلافى . اولا تو جوانى مىتوانى تحصيل مال كنى . ثانيا خدا بهقدرى به شما داده كه هرقدر هم به من بدهى باز خيلى باقى است .
جواب ساعد الدوله
گفت من حالا براى صد دينار معطل هستم . گفتم نترس هرقدر دولت هم از شما بگيرد باز خيلى داريد . گفت حاضرم مىدهم و هميشه هم در نظر داشتم كه جبران كنم .
گفتم من نمىخواهم باز به شما شرح بدهم كه بر من و عيال و اطفال من چه گذشت ، يا در بيست و هفت ماه در قزوين چه كشيدم ، چه تملقات و چه پولها محض آن حركت تو گفتم و خرج نمودم . همه اينها از شما به من رسيد ، نه از ديگرى . گفت بله سبب من شدم كتمان نمىكنم ، اما بعد راضى نبودم تا اين درجه . ليكن كار از دست من رفت . حالا چه مىفرمائيد .
تلافى - اغفال
گفتم تلافى . گفت عرض كردم الساعه مالى ندارم . حال من و پدرم و مالم معلوم نيست . حبس مىشوم ، تبعيد مىشوم ، مالم را خواهند گرفت يا خير . گفتم عجله ندارم .
گفت قول مىدهم تلافى كنم . اينجا جواب آخر را دادم . گفتم پدرت در سن هفتاد و چهار سالگى به من دروغ گفت و به من گفت با حضور ضياء الدوله پيراهن تن خودم را مىفروشم مال تو را مىدهم . دفعهء ديگر گفت از آن ملكها كه اين الواطها مىبرند به شما عوض مىدهم . مرا اغفال كرد آمد قزوين ، آنوقت مرا در خانهء خودش نپذيرفت . حالا من چه قسم به حرف شما قبول كنم ، حرف جزو هوا است . تجربه هم در ماده پدرت كردم .
تعهد نوشتن ساعد الدوله
گفت من از احدى واهمه ندارم . ترس خدا در من خلق نكرده از روى وجدان خودم جبران خواستم بكنم ، قبول نمىكنيد نكنيد . گفتم اگر واهمه و ترس خدا در وجود تو خلق نكرده اينجا كارت چيست پاشو برويم بيرون تا ترس را معاينه كنى . چهار نفر نوكر نفهم را لخت كردن كار بزرگى نبود ، آن هم به اسم مهمانى . من با دليل به شما گفتم قبول نمىكنم .
شما بىدليل مىگوئيد قبول كن . اگر به قول خود اعتماد داريد چه ضرر دارد كه گفتهء خود را روى كاغذ بياوريد . فورا گفت حاضرم مىنويسم و به پسر امير انتصار گفت قلمدان