رفتن به شريفآباد
بارى رفتيم شريفآباد . سردار « 1 » در بالاخانههاى سردر باغ اقامت داشت و همهجا قزاق منزل داشت . حكومت از ما معرفى كرد . مرا خوب مىشناخت . آن وقتى كه براى جنگل مىرفت چند دفعه نزدش رفته بودم و فورا گفت اعليحضرت سفارش شما را به من فرمودهاند . نشستيم حكومت گفت بنا به اصرار نظميه بايد بدوا جمعى را دستگير كنيد . حتى ديشب در باغ شاهرودى مجلسى بود من از آدمهاى مخصوص خودم فرستادم و معين نموده بود . سردار گفت مىشود بر عليه انگليسها بوده باشد . اگر به اين تهمت آدم بايد گرفت اول كابينهء وزرا را بايد دستگير كرد . اگر بولشويك هستند بايد گرفت .
شكايت از ماژور محمود خان
حاكم اصرار داشت هرچند هستند بايد گرفت . اغتشاش مىكنند . سردار طفره زد ، جواب صحيح نداد . آنوقت حاكم از ماژر محمود خان گفت كه ديشب آمده است و امروز تمام مردم مىخواستند تلگرافخانه بروند . من مردم را ساكت كردم . همه از او منزجرند . ديشب هم من دو پاكت دادم يكى براى شما ، ديگرى براى كلنل خاوايف . گفته بود سوار نداريم ببرد . سردار گفت من محمود خان را از سفر قبل مىشناسم . به آنها نوشتم براى چه خدمتى حاضرند . جواب نوشته است فقط براى خدمت شهر . پانصد نفر ژاندارم دولت حقوق مىدهد ولى مىگويد دويست نفر داريم . من هم به مشير الدوله تلگراف نمودم .
وضع الموت
بعد با من مشغول صحبت شد كه عمل الموت اهميت ندارد ، نظم آنجا با خود مالكين است . گفتم آنجا مالكى جز ما ندارد . چه ضرر دارد اسلحه بدهيد ، اختيار بدهيد ، نظم مىدهم . گفت من از وضع ايران باخبرم . هر مالكى اسلحه دارد . گفتم صحيح است ، اما شما به خوبى مىدانيد اسلحهء مرا ساعد الدوله برد و ندارم . گفت فعلا قزاق زيادى ندارم و كار رشت اولويت دارد . البته تصديق مىكنيد ؟ حال ژاندارم هم كه به شما و من معلوم است . گفتم سفارشات اعليحضرت همين بود . خندهاش گرفت . گفت نه ، البته فكرى مىكنم ، اما نه به اين عجله . ما برخاستيم رئيس ماليه و تلگرافخانه آمدند . در راه ماژر
هامش
( 1 ) - مقصود استروسلسكى است .