تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5656

مساهمون:

ص٥٦٥٦
آنها بود كه همراه شاه بودند . خدمت حضرت و الا كه رسيدم عرض كردم تغير نفرمائيد ، امروز آمده‌ام پس‌فردا مىروم . در خانهء حضرت و الا هم هيچ‌كس جز صيغهء كوريجانى و يك كلفت نبود . گرسنه‌ام بود چايى و قدرى نان خوردم . بعد اجازه گرفته به تماشاى ورود شاه رفتم .

مراسم استقبال از شاه

همه‌جا را مردم گرفته بودند و سر جا دعوا و نزاع متصل بود . پليسها عاجز و خسته شده بودند . صداى همهء آنها گرفته بود . من به دكان پارسيان كفش‌فروش رفتم كه مقابل درب شمس العماره است . اول مرا راه نمىداد . بعد ديد من يك آدمى بايد باشم را هم داد . خيلى معطل شديم تا صداى توپ حركت اعليحضرت آمد ، يك مرتبه مردم به جنب و جوش افتادند و گردنها را كشيدند كانه شاه مىآيد . اما خير اقلا دو ساعت طول كشيد تا كوكبهء شاه نمايان شد . يك دسته ژاندارم سواره با لباسهاى ممتاز اول مىآمد ، متعاقب آن گارد قزاق شاه ، بعد يك دسته قزاق نيزه‌دار ، آن‌وقت يدك و نىدار ، بعد مير آخور و كالسكه‌چى باشى و فراش‌باشى ، بعد كالسكهء اعليحضرت كه شش اسب بسته بودند . سر كالسكه هم باز بود . شاه لباس مشكى غرق جواهر شمشير مكلل به جواهر حمايل كلاه و جيقهء درياى نور به سر . اطراف كالسكهء شاه حاكم طهران ، رئيس‌پليس و ژاندارم ، رئيس قزاق ، رئيس خلوت ، رئيس تشريفات ، جمعى از سردارها و چند نفر پيشخدمت . همه با لباسهاى رسمى سواره حركت مىكردند . شاطرها با همان كلاه قديم ، فراشها با لباس قرمز دو سمت كالسكه ، پشت‌سر كالسكهء شاه كالسكهء وليعهد بود . پشت‌سر آن كالسكهء شاهزادگان . ديگر آن‌وقت كالسكهء رئيس الوزرا با وزير دربار . اما جمعيت داخل اين كالسكه‌ها و كالسكه‌هاى عقب كه باز اجزاء تشريفات بودند شده بود به يك طرز درهم و برهم بسيار شلوغى با صداى دادوقال و مقال كه نظم را برهم زده و بسيار بد بود .

نابود باد قرارداد و وثوق الدوله

شاه پياده شد . آن‌وقت شلوغ‌تر شد و صداى مردم گويا تا آخر شهر مىرفت ، خصوصا سوار قزاق و ژاندارم يدك و غيره كه مىبايست از همان خيابان جباخانه راه خود را گرفته و از خيابان علاء الدوله بروند مراجعت كرده با تمام آنچه كالسكه و درشكه بود حتى كالسكهء سوارى شاه داخل اين جمعيت شده كه بروند . ديگر خرتوىخر غريبى شد كه به وصف نمىآيد . ابرى در آسمان پيدا شد و به‌قدر چند دقيقه باران هم آمد .
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5656 | قهرمان ميرزا عين السلطنه