اسب و قاطر خود را انگليسها ماشين مىكنند جز دست و پا و سر اسب را . بهقدرى اينها اسب و قاطر خود را خوب نگاه مىدارند كه ما حقيقتا خودمان را به آن تميزى نگاه نمىداريم ، چه رسد به حيوان . مقتدر نظام شب با گارى پست به همدان رفت . چقدر آدم بامزهء كاركن خوبى است . مفارقت او بر من خيلى اثر كرد .
ورود نظام السلطان
يكشنبه ششم ربيع الاول - مقارن ظهر نظام السلطان وارد شد با تشريفات زياد . نايب قونسل با صد و پنجاه سوار هندى استقبال رفته بود و توى درشكه با نظام السلطان نشسته بود ، سوار هندى پشت درشكه . نايب قونسل فرتسكيو به خرمآباد تنكابون رفته از راه الموت مراجعت نموده . من او را ملاقات نكردهام . فارسى مىداند .
حبس جلال
حسن خان بناى بىمهرى را با تقى و ابو القاسم گذاشته . نوشته بودند ما از ترس شبها نزد ژاندارمها مىخوابيم . جلال را آقاى حاج افخم الدوله شب قتل در مسجد شيخ عبد الحسين ديده بود فورا به آژان مىگويند كه مواظب باش . تا من به كميسر اطلاع بدهم فورا مىروند كميسر و به مدعى العموم تلفن مىكنند . او حكم مىدهد كه توقيف كنند .
روضه برهم مىخورد دستگيرش مىكنند . صبح آقا خدمت رئيس الوزراء مىرود و تفصيل را عرض مىكند حكم مىشود در محبس نظميه حبس شود .
قلمدان كار آقا صادق
بىمناسبت نيست حكايت قلمدان خودم را بنويسم . قلمدان من كار آقا صادق بود .
اين قلمدان را ملك الحاجيه والدهء صدر الاسلام قزوينى ( شاهزاده خانم است ) به حاجى افخم الدوله داده بود . چون او خيلى طفل بود مادر من به عوض او به من داد . روزى كه جعبهء مرا در الموت باز نموده بودند ( چون قلمدان ديگر متروك شده من در جعبه گذاشته بودم ) ولى آقا قلمدان مرا به عم خودش تقديم كرده بود . او هم هنگام فرار همراه برده بود . شب دستگيرى براى آنكه برگهاى همراه او نباشد مىگذارد زير فرش مسجد .
آن شب روضهء مسجد با عملجات مطابع بود . وقتى كه فرشها را جمع مىكنند اين قلمدان پيدا مىشود . مىدهند به دست مدير « مطبع تمدن » . چند مرتبه شيخ محمّد على مىرود بگيرد مدير نمىدهد . پس از آنكه جلال در محبس نظميه مرد و الموت را از لوث وجود خود خلاصى بخشيد يك سال و چند ماه بعد پسرش زين العابدين از كمك و همراهى