حميد السلطنه معاون حكومت
29 صفر ، 30 عقرب - معاون حكومت ميرزا على خان حميد السلطنه برادر فهيم الملك خزانهدار وارد شد . هر حاكمى مثل سابق كه يك نفر از خودش نايب الحكومه داشت حاليه معاون دارد . ديدن كردم خيلى انسانيت كرد .
انتقال به خانهء نو
بالاخره ما را انگليسها از آن خانه خارج كردند . هرقدر به كلنل كه جاى جنرال است تا از هندوستان بيايد گفته شد فايده نكرد . احتياجات نظامى است . اما حقيقت اين است اجارهء من سرآمده بود . بيگلرف به من اجازهء توقف داد ، ليكن دو سه روز بعد بهسمت ارض اقدس عزيمت نمود . فرصت نشد اجاره نامچه بگيرم . پسر بدذاتش چندى بعد فرستاد كه اجاره را علاوه كنيد . من گفتم با پدرت تمام كردم گوش نداد . رفت به انگليسها در ماهى هفتاد تومان اجاره داد . نوشته كه به دست آنها داده شد گفتند ديگر شما حقى نداريد و بايد برخيزيد . من هم حرف حساب نداشتم . اگر داشتم امكان نداشت آنها بىقانونى كنند يا من برخيزم .
خانهء حاجى بابا تاجر
با مقتدر و رفعت السلطان خيلى دوندگى براى خانه كرديم . جاى مناسبى پيدا نشد تا آنكه گفتند خانهء حاجى باباى تاجر كه مال اشجع السلطنه بوده در همين راه كوشك جنب حمام خرابه خلفا خالى است . رفتيم ، حياطى است كه اگر تعمير كنند بد نيست .
اطاق و زيرزمين زياد دارد . فقط بيرونى ندارد مگر يك بالاخانهء سر در براى نوكر . راه آن هم بهقدرى پيچپيچ و تاريك است كه روز هم بايد چراغ گذاشت . بههرحال در ماهى پانزده تومان كرايه شد . دو ماه جلو داديم تعمير كند . فورا مشغول اسبابكشى شديم .
مقتدر نظام فورا حمالباشى تعيين كرد ، قيمت طى كرد و بسيار زحمت كشيد تا تمام اسباب و آذوقه ، زغال ، هيزم ، آرد و غيره و غيره ما را آنجا كشيد . روز غرّهء قوس به كلى آنجا رفتيم . درست تا درب باغ اندرون رفعت السلطان 1950 قدم خود من است .
اسبهاى مؤلف
با مقتدر خيلى خوش هستيم . اسبهاى مرا برد به زور و اصرار داد هنديها ماشين نمودند . به كلى رنگ اسب عوض مىشود و مىگويند خيلى زود چاق مىشود . تمام