كه چند ماه زير سربازهاى ساعد الدوله افتاده بود . اين هم حاج نديمباشى ، اين هم رئيس عدليه .
ورود به زوارك
شنبه 15 - آنها بهسمت شهر رفتند من بهسمت الموت . نديمباشى بنا بود حركت كند . اگر مىدانستم نمىرفتم . فقط مهدى و رمضان خان را مىبرد . در شهر هم ميرزا اسحق را بگيرد . خبر از تلگراف رئيس الوزرا ندارد كه همان قسم توى جيب من است . راه تله را تمام پياده با هزار ترس و لرز [ گذشتم ] . نيم ساعت از شب رفته وارد زوارك شدم .
حسنقلى خان اسپيران خانهء مهدى منزل نموده من هم آنجا پياده شدم . تقى خان آمد از ملاقات او كه به سلامت از اين دام جست خوشحال شدم . حسنقلى خان مىگفت نديمباشى نگذاشت و الا من همه اسلحهء آنها را گرفته بودم .
حركات ساعد الدوله
تقى خان شرحى از حركات ساعد الدوله گفت . مىگفت شب در گرمارود نوكرها را لخت عور كرد . هريك را به يك ستون ايوان بسته بودند كه پول را سراغ بدهيد . آنها عجز نموده قسم مىخوردند كه ما نمىدانيم . اسمعيل مىگفت بابا من مهترم جل و نمد را از من بپرسيد . لله مىگفت از بچهها ، از من جويا شويد . مرا آوردند گفتند تحويلدار اين است . من آنها را ديدم خودم زهرهام رفت . به خودم قوت داده گفتم آنچه پول بود شاهزاده به شهر برد ، تتمه را هم كه آورديد ، اسلحه را هم آورديد . بعد آنها كه شب به قلعه رفته بودند آمدند . دو تفنگ كه توى اندرون اطاق شما و گنجهء لله بود آوردند كه تو گفتى اسلحه نيست پس اينها چيست . گفتم تقصير با خودتان بود كه نياورديد .
مىخواستيد بياوريد . مگر كسى مانع بود . اين جواب باعث اسكات آنها شد .
و ربا
مىگفت پسر كريم نوكر شعاع الدين ميرزا خيلى نزد ساعد الدوله مقرب بود . خود كريم هم آنجا آمده بود ، بعد آمد الموت . نديمباشى او را بيرون كرد . بعد تفصيل و ربا و منتظم الملك را گفت . اسب ابرش و كرهء روسى مىگفت بهقدرى خوب شده بودند كه حساب نداشت . نصيب قزاقها شد . جعبه و كتابها و اسبابهاى آبدارخانه مىگفت نزد ساعد الدوله بود . چايى در سماور شما درست مىكردند . پس از حبس مهدى و ولى آقا مرا خواست بحضور منتظم الملك جوياى اموال شد همه را گفتم . گفت حتما مهدى و