و ضرر و خانهخرابى كه واقعا از هستى ساقط شدم بهسمت الموت از دروازهء راه كوشك خارج شدم . يك اسبى براى سوارى خودم از رفعت السلطان عاريه كردم . يك دست زين برگ هم خريدم . ملا محيط و محمّد على خان و اسمعيل و باقر ، ميرزا حسين ، على محمّد ، قاطر كرايه . باد سردى مىوزيد مثل زمستان . چهار ساعت كشيد تا به امامزاده اباذر رسيديم . پياده شده زيارت نمودم استمداد طلبيدم . يك ساعت ديگر راه رفتيم تا دستگرد . خانهء سيد ابراهيم پياده شدم به همان اطاق كه چهاردهم ربيع الاول منزل نموده بودم درحالىكه صاحب همهچيز بودم و خودم را خوشبخت و مالك همهچيز مىدانستم و تقريبا داراى صد هزار تومان ملك و پول و مطالبات و مخلفه و ضياع و عقار سواى ملك حضرت و الا . امروز داراى چيزى نيستم ، جز آب و خاك كه آن هم مال حضرت والاست نه مال خودم و آن مقدارى را هم كه خودم خريده بودم از من به زور نوشته گرفت . سپهسالار و پسرش به كمك اشرار الموت مرا محتاج به يك ديگ نمودند .
خداى قاهر قادر و منتقم حقيقى سزا و جزاى آنها را بدهد « 1 » .
پيراهن مؤلف بر تن مهدى
اول خواب كردم بعد ناهار خوردم . سه به غروب سوار شدم غروب وارد چاله شدم .
محمد ميرزا را اول آبادى ديدم . گفت حاج نديمباشى اينجاست . يك سر رفتم منزل او .
صحبت زيادزياد شد كه چون همه جزو هوا شد لزوم به ذكر آنها نيست . مهدى پيغام داد كه خدمت نمودم . رمضان پيغام داد كه تمام تقصير مهدى است خصوصا خرابى قلعه و سوزاندن اسناد ، ميرزا اسحق هم شركت داشت . در همين موقع كه اين دو روبهروى هم به من پيغام مىدادند محمّد على خان چشمش به پيراهن من افتاده بود كه تن مهدى بود .
گفته بود تا اين پيراهن چه بگويد . سفرهء نان مهدى كه توى طاقچه بود ديده بود گفته بود اين سفره چه مىگويد . پس اقلا اينها را مىخواستى همراه نياورى .
محمولهء نديمباشى رئيس عدليه
بههرحال چندبار قاطرى همراه نديمباشى بود . محرمانه به من مكاريها [ ى ] الموتى پيغام دادند اغلب بار مال شما و رعيت است كه برداشته مىبرد . فقط به من گفت چند لحاف و تشك براى شما مىآوردم . من از ترس آنكه مبادا چيزى بگويم كارم بدتر شود هيچ نگفتم و آنچه آورده بود يكسر طهران فرستاد ، جز همان لحاف و تشك كثيف پاره
هامش
( 1 ) - كاملا به خودش و اولادش داد ، داد ، داد كه بهتر از آن نمىشود . ( يادداشت بعدى نويسندهء خاطرات )