و با هزار جنگ و دعوا متفرق و فرارى شدند .
شب خيلى گراموفن زده شد . امير حال كرده بود . صبح دهم بهسمت معلمكلايه و منزل خود رفت . مثل رفتن دماغ نداشت . صحبت از سپهسالار و تنكابون كم شد . ميل نداشت از آنجا گفتگو شود . معلوم بود راضى به اقامت سردار كبير نيست و گمان مىكرد سپهسالار به آن عجله او را خواسته مىخواهد آنجا بگذارد كه برعكس گرديد ( من چون دستم عادت نكرده گاهى سركشهاى گاف يادم مىرود . ) حاجى حسين خان پدر سالار سعيد به قول ولى بيك ( سالار سيد ) مرحوم شده . استمزاج حاصل كرديم به تسليت برويم يا نه . امير اسعد گفت من مىروم و اگر ميل داريد خبر مىكنم تشريف بياوريد . قبول كردم .
سالار سعيد
سالار سعيد خوب دخلى كرده دماغ داشت . ارث پدر هم كه تمام به او مىرسد . كمى روزنامهها را تماشا كردند ، از اخبار جنگ جويا شدند . ليكن بهطور بىاعتنائى گوش مىدادند . اينها فهم اين چيزها را ندارند . فقط شنيدهاند جنگى است و حالا هم دارد صلح مىشود . صورت « هايگ » و « فش » در اطاق من به ديوار نصب بود پرسيدند كيست .
گفتم . نگاه كردند اما مثل اينكه به صورت يك نفر نوكرشان يا يك نفر انسان عادى نگاه كرده باشند .
امروز كاغذجات شهر را نوشتم . رقعهاى هم از امير اسعد براى حكومت گرفتم .
عريضه هم دادم الموتيها نمودند تا ژاندارم برود . بيست تومان هم انعام و خرج راه از خودم دادم . به حكومت شرح مفصلى از بابت غله و وضع اينجا خودم نوشتم . در جواب فرستادن سوار و انتخاب فهيم الملك و آقاى عماد السلطنه جواب نوشتم من تا اين كاغذ شما نيامده بود نمىدانستم انتخابات شروع شده . من خودم الموت هستم . شما و وزارتخانه مىدانيد ، باز مىپذيريد كه سوار فرستاده باشم .
انتخابات
امروز اكثريت جمعيت الموت را طايفهء نسوان تشكيل مىدهد كه بدبختانه در مملكت ما از انتخابات محروم هستند و من چون از تهيهء آراى شهر خبر دارم براى صد يا صد و پنجاه رأى مردهاى اينجا تلاش بىجا نمىكنم ، ديوانه نيستم . صرفنظر از همهء اينها در همهجا مرسوم است بعضى اشخاص را كانديدا مىكنند در ايران بهطور شدت و مبالغه اين كار رواج دارد . بر فرض من هم دو نفر يا چند نفر را كانديدا كرده باشم چه