سپهسالار ، سردار كبير ، سالار فاتح
آنچه من تحقيقات كردم سالار فاتح و كجوريها به سپهسالار پيغام فرستادهاند كه تا آنجا هستى ما متوحش [ ايم ] و نمىتوانيم راحت باشيم . اگر مىخواهيد باز امير اسعد يا پسرهاى او را بر ما حكمفرما كنيد ما همان بوديم كه هستيم ، خودت برو و سردار كبير را بگذار ، نوكر و خدمتگزار و بنده هستيم . اين شد سپهسالار همه را به سردار كبير برگذار كرد و آمد . از قرار يك قولى به محض خارج شدن سپهسالار سالار فاتح نزد سردار كبير رفت . مادر سردار كبير كجورى است ، خودش هم آدم سالم بىاذيتى . لهذا ئيل و كيل كجورى و تنكابونى به او راغب هستند . امير اسعد داغ باطله خورد . نه حالا كه پدرش حيات دارد نه بعد از او ديگر نمىتواند در آنجا گل كند ، مگرچه پيش آمد نوظهورى حادث شود . سپهسالار در رودبار يك شب يا دو شب بيش نمانده به نجفآباد رفت كه از آنجا طهران برود . شيخ به من نوشته تا امروز انتخابات انجام نگرفته ، شهر نروم چطور مىشود . بر خلاف گفتهء مرشد عمل كرد . اين مجلس هم تشكيل يابد ببينم چه خواهند كرد . كجا را خواهند گرفت .
ورود امير اسعد
شنبه يازدهم صفر المظفر ، 24 عقرب - عصر هشتم آقاى امير اسعد و سالار سعيد وارد گرمارود شدند . هوا صاف و ملايم بود . مير آخور را آنجا فرستادم . ديگر در گرمارود چيزى باقى نمانده است . صبح نهم قلعه تشريف آوردند . نمنم باران مىآمد و بعد شدت كرد . خوشحال بودند كه ديروز از گدوك گذشتند و الا گرفتار شده بودند . ناهار من اصرار كردم ماندند . همچو تصور مىكنم قروقرهاى من به گوشش رسيده باشد كه به همه جهت چهارده نفر عمله و اكره زيادتر همراه نداشت . تتمه را به شترخان فرستاده بود . بعد از ناهار خوابيد . باز باران مىآمد نگذاشتم بروند .
جليلوندها
چيز تازه همراه اينها حبيب اللّه خان برادر بزرگ عزيز اللّه خان جليلوند بود كه همراه سپهسالار تنكابون رفته بود . خيلى مظلوم ، خيلى افتاده به نظر آمد . همين دو برادر بودند كه از خوف حملهء آنها به قزوين كسى خواب نداشت . بالاخره يك شب سردار همايون حاكم با تمام اجزاء ادارات به قونسلگرى متحصن شدند كه امشب به شهر خواهند ريخت . غارتها از اطراف كردند ، مالها بردند ، بىعصمتيها كردند تا بختيارى از طهران آمد