تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5390

مساهمون:

ص٥٣٩٠
اقتدار اطلاعى داشتم ليكن هياهوى اهل اندرون و آن در زدن يوسف باعث يك هيجانى شد . من زود برخاسته بيرون رفتم و اهل اندرون به‌هم ريختند . من و تمام اهل خانه پيش خود چنين خيال مىكرديم كه امير اسعد پس از يك سال و دو سه پيغام بد من ، مادر خودش را با هدايائى فرستاده تا جبران اين مدت بىاعتنائى به نزهت را بنمايد . اتفاقا نزهت هم حال نداشت از ناخوشى جديد گرفته بود ، منتهى سبك بود . ( توضيح آنكه ما هنوز حياط بيرون هستيم و من در جلو خان رفتم كه حاليه بيرونى ما محسوب مىشود . ) باز نزد خود خيال مىكردم كه البته با دم و دستگاهى آمده است بايد تهيهء جا و مكان براى همراهان مردانهء او كرد . برخاستم كه تا او نيامده من پائين رفته و دستورالعملى بدهم .

والدهء شاه

اينجا حكايتى به نظرم آمد . پس از آن‌كه اصفهان مفتوح افغان شد و محمود تاج و تخت سلطنت ايران را مالك گرديد به قندهار نوشت مادرش بيايد . طولى نكشيد كه در شهر عظيم اصفهان شايع گرديد والدهء شاه فلان روز وارد شهر مىشود . مردم اصفهان گروه‌گروه دسته‌دسته براى عرض تبريك و تماشاى ورود والدهء سلطان عظيم الشأن در معابر اصفهان صف كشيده تا كوكبهء ورود مادر شاه را تماشا كنند چيزى نگذشت كه ديدند چند نفر افغان « شندر وندر » از جلو و چند نفر زن با لباس مندرس كثيف از دنبال [ مىآيند ] . اين زنها سوار يابوهاى پالانى بودند كه يك لنگه ركاب آنها چرم بود ديگرى طناب آمده و گذشتند . مردم اصفهان باز به انتظار ورود مادر شاه و كوكبهء او ايستاده بودند تا طاقت آنها طاق شده بناى سؤال را گذاشتند كه مادر شاه چه وقت وارد مىشود . بعضى از افغانها به خنده گفتند مادر شاه گذشت . اهالى با تعجب تمام جويا شدند چه وقت و از كدام راه كه ما نديديم . گفتند يك ساعت قبل از همين راه . مردم اصفهان دست‌به‌دست زده و با حالت پريشانى به خانه‌ها رفتند و افسوس از گذشته مىخوردند .

ورود مادر امير اسعد

من ديدم دو تا زن سوار قاطر هستند كه زير پاى آنها لحاف و زير لحاف جوال بزرگى مملو از چيزى است . دو تا رودبارى رعيت هم جلو آنها مىآيند . تا رسيدند دم طويله حسنى كه به انتظار والدهء محمود عليجانى ايستاده بود جلو رفته سلام كرد . از پيرزن جلوئى يك صداى آخى بلند شد . بعد آن رعيت جلو رفت والدهء شاه دست به گردن او انداخته با آه و ناله پائين آمد . مدتى ايستاده بعد با حسنى چند كلمه حرف زد و به اتفاق سربالا شدند . يك زن چادر نماز قرمزى هم با يك بچه پياده از دنبال رسيده ملحق به آنها
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5390 | قهرمان ميرزا عين السلطنه