شد . حسنى برگشت سفارشاتى به اسمعيل شوهرش كرد با آنها رفت . والدهء شاه لنگان لنگان ، افتان و خيزان مىرفت تا از چشم من غائب شد . پس از گردش معمولى آمدم قلعه رفتم تو . معلوم شد والدهء خاقان بهسمت تنكابون مىرود و امشب را محض سورچرانى و اينكه خرج قاطرها مفت در برود قلعه آمده و الّا كارى ندارد و از نزد كسى نيامده . يك پيرزنى است دهاتى خيلى ساده ، خيلى فقير . در راه هم زمين خورده پايش ورم كرده درد مىكند . از حسنى پرسيدم صحبتها چه بود . گفت سفارش بار را مىكرد . گفتم در بار چه دارد . گفت نخود ، لوبيا ، سيبزمينى ، گندم ، جو هرچه توانسته و گيرش آمده . بعد حسنى گفت يك ساعت طول كشيد تا بالا آمد . در راه هم گفت « دترك كش دارم » يعنى دخترك شاش دارم . كش در زبان گيلك همان است . گفتم مىرويم قلعه . گفت نه كش كانم و كنار جوى آب نشسته شورشور شاش كرد . شب هم مادر خاقان گفته بود راه نان نداريم ، مقدارى هم نان براى راه و ناهارى هم براى روز داده بودند و صبح تشريفات را برد .
البرز نمرهء 2
صبح شنبه تقى بهسمت طهران رفت . البرز نمرهء 2 را هم براى ميرزا عبد الوهاب خان دادم برد ، پسر نصير الدوله همشيرهزاده . چون كسى حريف او نيست تولهء قديم من سيالان طلب بود او را جلو انداختند . البرز به هواى ماچه سگ طلب دواندوان رفت تا خسته شده او را گرفته به زنجير كنند . روشنك مىگفت كاش من جاى البرز بودم مىرفتم طهران و باز مىآمدم . مبلغى تنخواه براى حضرت و الا و مبلغى براى آقاها برد ، با يك مقدارى هم براى ديگران و يك مبلغى هم براى خريد . نفرى سى تومان هم بچهها و زينب گرفته فرستادند تا براى آنها قمر الدوله زنجير طلا و « مداين » براى گردنشان بخرد .
جواب آقا و مسئلهء وصيت
جواب كاغذ آقا را نوشتم كه با وصف آنكه مرقوم مىداريد من آن عريضهء مفصل به حضرت و الا را خواندم . سؤالات از من زيادى است . من در آن عريضه سخنى ناگفته نگذاشته بودم . باز مختصرى محض تذكار و اينكه مرقوم شده آنچه به عقلم مىرسد بنويسم عرض مىكنم . حضرت اقدس و الا ميل ندارند مضمون وصيتنامچه را كسى بداند حق به جانب ايشان است . از دانستن آن شرّ و فساد برخاسته مىشود . باز ميل ندارند بدانند چهچيز به كدام يك مرحمت فرمودهاند تصديق مىكنم . اين هم خيال خوبى است . آشكار شدن آن هم مورث نقار و كلفت مىشود . چنانچه سابقا عرض كردم حال هم عرض مىكنم حضرت و الا كه به ميل و رضاى خودشان مىخواهند مايملك