تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5388

مساهمون:

ص٥٣٨٨
صحبت اسباب خندهء خيلىخيلى زياد شد و از همان ساعت اين ماليات مشهور به « پول خانم ناز » شد . بارى آقايان براى اينكه مردم مرعوب شوند و زير بار ساير مظالم آنها بروند اول گفته بودند يا غله حمل شهر يا در صاين‌كلايه ، يا خروارى پانزده تومان كرايه ( كه اين كرايه از ماليات اربابى و خالصه نقدى خيلى زيادتر مىشد ) . مردم واهمه كرده به آه و ناله برخاستند . بعد كاغذ به شهر نوشتند . يحيى خان فورا احكام جارى كرد كه جنس را بياوريد كرايه بماند تا خبر برسد . مردم عوام فوز عظيم دانسته بناى حمل غله را گذاشتند . آدمهاى آنها هم ميان دهات افتادند خرج و مخارج بگير ، ترياك بگير ، جوجه و مرغ بگير ، چايى تا صبح بخور . آن‌وقت چه كردند . فرج اللّه نام چرچى قزوينى را ترازوكش قرار دادند و يك دستمال سفيد به شاهين ترازو بند كرده يك سنگ بزرگى هم از رودخانه آورده در كفهء ديگر ترازو [ گذاشته ] و يك نفر هم در اطاق يحيى خان نشست و احدى را راه نداد . بارها را بردند گندمهاى پاك كردهء شسته از خرج خودشان ، تا نگاه كردند گفتند اينها چه‌چيز است برداريد ببريد . به اين دستمال سفيد نگاه كنيد بايد گندم طورى باشد كه اين دستمال را ميان آن غلط بدهند رنگش تغيير نكند . مختصر مفيد از هر ده من غله كه برده بودند هفت من و هشت من بيرون آمد . آن هم گندمها را مثل برنج گرفتند در حقيقت دانه‌دانه جدا كردند . مرد كه چهار خروار غله برده بود سه خروار درآمد . آمد يك خروار را برد شصت من درآمد . چهل من را برد پانزده من درآمد ، الى آخر كه از اغلب دهات ده مرتبه غله حمل كردند . يكى دو نفر هم كه خودى به يحيى خان رساندند يك تشر و تغير بالابلندى زده بود كه خرج اين همه آدم را پس از كجا بدهم . يعنى اين علاوه‌ها خرج ما مىشود ، مابقى كه ابدا يحيى خان را نديدند تا اين حرف را هم بشنوند . درست روىهم‌رفته در هر خروارى هيجده من شاه ( سى و شش [ من ] تبريز ) مردم علاوه دادند . سواى آن‌كه چندين مرتبه غله را پاك كردند . اما بعضى از دهات چه كردند ، وقتى كه ديدند كار به اين قسم پيش آمده غله را شب ميان آب ريختند . بعد بيرون آورده همين‌قدر كه نم آن كشيده شد بار كرده بردند . هرقدر آنها كم كشيدند اينها آب داخل نموده بودند . اما اين كار را فقط چند ده در آخر كار كرد كه كار از كار گذشته بود . ميرزا حسين و ميرزا اسحق هم كه رفته بودند بلكه غلهء خود را تسعير كنند اولى چهل و سه تومان ، دومى چهارده تومان هم به قمار باخته و روى غله گذاشتند . هنوز يحيى خان نرفته بود قاصد شهر آمد . پاكت ماليه را من باز كردم خطاب به