امورات عمده بود در طهران مىخواهد خدمتى به انگليسها كند اين عبيد اللّه افندى را شب از خانهاش سرقت مىكند و با اتومبيل بهسمت قزوين روانه مىكند . صبح دربهدر دنبال عبيد اللّه افندى مىروند و پيدا نمىشود . بالاخره پس از تفحص زياد كه گويا از خود كسان فتح الدوله اظهار مىشود قضيهء سرقت ايشان آشكار مىشود . پس از مذاكرات زياد هر شكل بود سفارت را راضى مىكنند كه عبيد اللّه را پس بدهد .
يحيى خان مدير ماليه
شنبه 26 ذيحجه - ديروز از صبح يحيى خان و شيخ ابراهيم قلعه آمدند . يحيى خان برادر بزرگ رفعت السلطان است از مادر ديگر . از من خيلى بزرگتر است . خيلى شيك و رعنا خودى درست كرده بود ، قطار سه صفه ، مزرى در كمر داشت . مزرى حمايل كرده بود كه بند آن گلابتان بود . كت بسيار قشنگى ، فكل كراوات ، پاپيچ سوئدى قشنگى بسته بود . شلاق سوئدى زيبائى به دست گرفته بود . كانه به مجلس بال مىرود نه فرونت جنگ ؟ غافل از گفتهء سعدى كه جوان نارعنا به ز پير رعنا . تا نشست قدرى شكايت از گرفتارى خود كرد . بعد شكايت از ادارهء ماليه كه بعضى تكليفات مالايطاق مىكنند . اين ورقه را ملاحظه كنيد چه سؤالاتى نمودهاند . تا من ورقه را گرفتم بخوانم گفت حال ندارم .
چرا سردم شد ، عباى مرا بياوريد . من كه از حال او مسبوق بودم ديدم مقدمهء وافور است .
چيزى گذشت يكى دو خميازه كشيد . گفت ايمان على ( آدم خودش ) زود آتش درست كن وافور مرا بياور . تا موقع ناهار وافور كشيد ، چايى خورد ، غليان كشيد . ناهار خورده شد . بلافاصله وافور ، چايى . بعد كه خوب سير شد رفت گردش . مراجعت باز چايى ، وافور ، غليان . دو ساعت فارغ بود . نماز مغرب را كه كرد باز مشغول شد . آنوقت نيم بطرى هم كنياك خورد كه مىگفت جز كنياك مشروب ديگرى نمىتوانم بخورم و بطرى چهار تومان خريدارى مىكنم . شبى نصف بطر هم بايد بخورم . من شيشه را نگاه كردم ديدم مال روس است و يا ساختهء ايران كه تعريف هم نداشت . بعد از شام گفت خوابم دير شده وافور بياوريد و تا مدتى گفتند مشغول بود . من كه اندرون آمده خواب بودم . اين بود حالت روحيهء آقاى مدير ماليهء رودبار و الموت .
سردار كبير
سردار كبير و منتظم الملك هم ناهار شترخان بودند . عصر آمده رفتند گرمارود . پيغام به من داده بود . نوبه داشتم و اگر قلعه پياده مىشدم مىبايست شب بمانم . جمعيت داشتم ، شما هم گفتند بيرونى نداريد ديگر زحمت ندادم و خيلى معذرت مىخواهم .