تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5366

مساهمون:

ص٥٣٦٦
مىكرد در آن‌وقت از طرفى اشعهء درخشان آفتاب را مانند خندهء مستهزانه به‌طرف بازيگران آن صحنه پرتاب و از گوشهء ديگر رگبار بهارى مثل گريه‌هاى مادر غم‌خوار به فرزندان خويش خونابهء اشك به روى آنان نثار نموده و در اين گوشه از ميدان شعاع طلائى آفتاب و باران شديد بهارى روى ابدان خون‌آلوده شمه‌اى از منظرهء مهيب جنگ را جلوه‌گر مىساخت . يك نفر پياده‌نظام كه در يكى از سوراخها وى را خوابانده و از پاى قطع شدهء وى به قدرى خون روان بود كه بند آمدن آن ميسر نمىگشت . از طرفى خون و از طرف ديگر روحش بيرون مىرفت . نوعى نالهء جانسوز مىنمود كه پرستاران او از شدت دهشت مرتعش بودند . يكى ديگر در چالهء ديگرى از سينه‌اش خون فوران مىزد . فرياد نمىكشيد ولى احساس مىكرد كه جان حقيرش بيرون مىرود و همين‌قدر نفس كشيده دو مرتبه گفت بيچاره مادرم ، بدبخت خواهرم . يك نفر توپچى با ريش خيلى انبوه مانند يكى از انبياى سلف بنى اسرائيل بازوى سطبر خويش را كه گلولهء توپ از مرفق برده بود دراز كرده و از شدت وجع غشوه بر او عارض شده بود و همين‌كه صاحب‌منصب زخم او را بست به حال آمد و او را در اتومبيل خوابانده به مريض‌خانه بردند . چندين اسب كشته و اعضاء قطع شده در هر طرف پراكنده بودند . يكى از آنها خيلى درشت با شكم دريده از شدت عفونت دهكدهء خراب را پر از تعفن نموده چشمانش گشوده و زبان از دهان بيرون آمده و چهار دست و پايش به سوى آسمان بلند . مثل آن بود كه هنوز مىبيند و احساس درد [ مىكند . ] روده‌هايش كه از شكم بيرون آمده قاتل خويش را با نظر نفرت و خشم تفحص مىنمايد . در عقب اتوميل من كه چرخهايش در زمين گل فرورفته بودند صدائى برخاست و ناگهان از ميان زمين از يك سوراخ عميقى كه در ميان يك سرداب نيمه‌خرابه بود عده‌اى از قشون دشمن كه زير آوار مانده و راهى براى بيرون آمدن پيدا كرده بودند بيرون جسته با البسهء گل و خون‌آلود با چهره‌هاى منقلب با صورتهاى پريشان بناى دويدن نهادند و ده دوازده نفر ژاندارم نظامى از قشون ما گل‌آويز شده و بالاخره آنها را نگه‌داشتند . آنها اسير شدند ليكن نمىدانند دچار اسارت شده‌اند . خيال مىكنند از خندقهاى خراب شده از زير آوار نجات يافته‌اند و مىروند به رفقاى خود ملحق شوند . از گلوله‌هاى توپ مترايوز و آتش هولناك بمب خلاص شده‌اند و اگرچه ظاهرا عيبى نكرده‌اند ليكن از هول و هراس و ماندن مدتها زير آوار و مسدود بودن منفذ مشاعر آنان مختل شده است و مانند ديوانگان نفس‌زنان با چشمان خيره ، گردن‌هاى كشيده سرهاى خود را در دست گرفته مثل آن‌كه خود را حفظ نموده‌اند و فرياد مىنمايند . آنها را نگاه داشتند از تشنج