مرا توان فرستاد نزد محمود خان كه از حدود خود تجاوز نكند ، ليكن من در اندج خستگى مىگرفتم قاصدى آمد و گذشت . من فهميدم ناسخ كاغذ مرا مىبرد . رفتم توان محمود خان و رعايا گفتند ما از حدود خود تجاوز نمىكنيم . گازرخانى مىخواهد ملك ما را ببرد ما را هم زدهاند ، مجروح كردهاند . محرمانه محمود خان گفت اين حد را خود امير معين كرده و ما نمىتوانيم تخلف كنيم . من هر شكل بود آنها را متقاعد كردم تا بعد از عيد علف را نبرند تا مجددا شما كاغذ بنويسيد .
عقبهء موحش
امير اسعد باز گفته بود مراتع مرا عين السلطنه از شفيع خريدارى كرده ملك مرا چرا خريده . در حالىكه اين مرتع خورش ابال آتان را سيصد خانوار آتانى به من فروخته نه شفيع تنها و ملك طلق آنهاست . از اين ملاقات چنين مستفاد شد كه ما يك عقبهء موحش با اين آدم باز داريم و يك ساعت كه فراغت حاصل مىكنند و راحت مىشوند ، دستشان از هرجا كوتاه مىشود سراغ گوسالهء بسته مىآيند . تا ديروز تمام ملك و مالشان رفته بود امروز به شكرانهء برگشت آن بهجاى ترحم به مال مردم تعدى مىكنند ، آن هم با كسى كه ابدا به آنها دشمنى نكرده بلكه با غم آنها شريك [ بوده ] و همه قسم همراهى داشته است . الموتى مرعوب آنهاست و از تنكابون بيم و ترس دارد و الا خوشكچال و توان را مثل نگين انگشتر املاك من احاطه كرده ، آن بيم و مرعوبيت نبود يك ساعت كارشان را مىساختم .
امير اسعد طماع
ليكن چه كنم كه قضيه برعكس شده . حالا آنها متصل اراضى ما را مىبرند و هزار قسم تعدى مىكنند . هرقدر هم فروتنى و كوچكى مىكنم تملق مىگويم به مزاج اين آدم طماع لغو بىصفت بىمعنى جبون ترسو اثر و ثمر و نتيجه ندارد . متصل مىگويد خدا آنقدر ملك به من داده كه از نگاهدارى آن عجز دارم . اما دروغ مىگويد و يك ساعت ديگر هزار اسبابچينى مىكند كه چهار تكه زمين ديگرى را ببرد . اگر اين املاك مال ما نبود در اين مدت همه را برده بود ، يا به ثمن بخس خريدارى نموده بود . خوشكچال و توان از دو طرف اندج و كندانهسر و گازرخان را آنقدر تعدى مىكردند تا مىفروختند .
آنوقت گازرخانى ، اندجى و كندانهسرى را وادار مىكرد به دهات مجاور خود همان تعدى خوشكچالى و توانى را بكنند ، تا آن دهات ديگر مجبور به فروش شوند . همين كار را به آنها دستورالعمل مىداد تا هرجا تيغش كار كند . حاليه هم به همان عادت خود باقى