تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5263

مساهمون:

ص٥٢٦٣
رسيد . يك چيزى از صحبت ما به آنها معلوم شد سراسيمه شدند كه دو تير تفنگ از بالادست و لاى سنگها صدا كرد ، بر وحشت آنها افزوده شد . گفتند بدكارى شد و غلامرضا خان گفت كاش همان خدمت شاهزاده رفته بوديم . حالا هم بيائيد برويم . استاد نوروز على گفت آقايان اگر جان خود را دوست داريد اسلحه را بدهيد . فورا چند تفنگ پيش او انداختند كه من و او صدا زديم تير خالى نكنيد لخت مىشوند . آنها از بالا سرازير شدند . اسبها و تفنگها را گرفتند . چهارده قبضه تفنگ و هشت اسب بود . ( اصلا اينها عدهء خود را زياد به ما گفته بودند . سى و پنج نفر نبودند ) . بعد بناى گرفتن خورجينها را گذاشتند . بعد به لباس و اسباب جيب و هرچه همراه داشتند پرداختند . حتى عينك ميرزا احمد خان را گرفتند كه خسرو وكيل گرفته و رد كرد . تمام را لخت و عور كردند . بعد اينها گفتند حال ما را مرخص مىكنيد قزوين برويم . گفتند بله آن راه شهر است . مجددا گفتند شهر نمىرويم ما را اجازه بدهيد از همين گدوك رد شده برويم . گفتند برويد . بعد خسرو وكيل چيزى به يكى از كدخداهاى اشكور نوشت كه در آنجا مزاحم اينها نشوند و خودشان اسبابها را بار قاطر كردند ، اسبها را برداشته به سمت اناده رفتند . ما هم جلوى اينها افتاده راهى شديم . قدرى بالا رفتيم از عقب صداى تير بلند شد . من و رفيقم خود را از تله پرت كرده راه كوچنان را پيش گرفتيم و آنها را به حال خود گذاشتيم . قدرت خان خمسه‌اى ناخوش بود با نوكرش كوچنان آمده بودند و كاغذى به شما نوشتند كه در امان باشند . من پرسيدم ديگر خبر نرسيد چه به روز آنها آمد . گفت نه كسى آنجا نبود . پرسيدم غذا داشتند . گفت جزئى نان . با سرما چه كنند خدا مىداند . من زود زكريا را فرستادم آن دو اسب را بياورد مبادا طمع خسرو وكيل حركت كند بگيرد . به كدخدا هم نوشتم قدرت خان را توجه كند همه‌چيز بدهد ، بهتر شد روانهء قلعه نمايد تا او را روانهء ولايتش كنم . اينها بى خود از بالاروچ آن‌وقت شب رفته و باز بى خود طالقان نرفته خود را به لانهء زنبور انداختند . اصلا هم آدمهاى جنگى كارى نداشتند . از اين آدمهاى هردمبيل هم كارى ساخته نشده و نمىشود . اگر نزد من هم آمده بودند كار آنها به اينجا نمىكشيد . آفت و بلاى جان آنها همان تفنگها بود . به يك ترتيبى نزد من مىگذاشتند خيلى ممكن بود در نهايت امنيت من آنها را به هرجا ميل دارند روانه كنم با راهنما و بلد صحيح .

آمدن دكتر صدرا

بارى اين مسئله گذشت . در جلوخان نشسته بودم سر و كلهء آقاى دكتر صدرا پيدا شد كه از تنكابون آمده طالقان مىرفت . سلام ، عليك سلام . نشستيم و بناى صحبت شد .