تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5261

مساهمون:

ص٥٢٦١
نديديم ، جز اينكه چهار سال است در كسما نشسته و قدمى خارج از آن محوطه نگذاشته‌اند . بلكه اين حالت آنها خودش نفوذ و بهانهء اجانب را زيادتر كرد ، قوهء مركز را كمتر نمود ، ولايات را از مركز تجزيه نمود ، به ماليهء دولت نقصان وارد آورد . گفتند هنوز قوا تكميل نشده . گفتم پس از تكميل آيا خيال اصلاحى دارند . گفت بلىبلى . گفتم اگر خيال اصلاح دارند پس چرا طهران نمىروند كه تمام اصلاح بايد آنجا بشود نه اينجاها . گفتند قصد و نيت اصلى هيأت همين است . اما تا روس از قزوين رفت انگليس جاى آن را گرفت و نگذاشت راه باز باشد و بروند . حاليه هر وقت انگليس رفت خواهند تشريف برد ( درست همان كه سابقا من حدس زده و در اين كتاب نوشتم . ) گفتم راه منحصر به قزوين نيست . حاليه كه تنكابون دست شما است از راه كجور و كلاردشت خيلى خوب مىشود رفت . سؤال دوم من اين بود كه گفتم ما مىشنيديم عدهء جنگليها همه صاحب لحيهء طويل و گيسوى بلند هستند ، پس شما چرا ريش و پشم نداريد . گفتند آن جمعى كه اول با ميرزا هم‌عهد شده و بيعت كردند شرط نمودند موى سر و صورت خود را اصلاح نكنند تا مملكت را آزاد از اجانب نكنند . آن جمع به همان ريش و پشم باقى هستند ، بلكه جمع ديگرى هم به آنها پيروى كرده‌اند . ليكن ديگران خير ، اين شرط و عهد را ندارند و نكردند مثل ما . گفتم خيلى ممنون شدم كه دو مجهول من معلوم شد .
ديدى كه خون ناحق پروانه شمع را * چندان امان نداد كه شب را سحر كند
من باطن دارم ، يواش‌يواش خودم به خودم عقيده پيدا مىكنم . اينها چهار سال است كه كرّوفرّ دارند ، ملك‌ستانى مىكنند ، جهانگيرى مىنمايند ، ريش مىگذارند ، پشم مىگذارند چه و چه تا قدمشان به الموت و نفسشان به نفس من خورد و هنوز ده روز از عمر توقفشان و فرمانفرمائيشان نگذشته با همه ادعاهاى الموتى ، با همه زنده‌بادها كه گفتند شاديها كه كردند كارشان به اينجا رسيد كه نزديك است از نحوست اين كار و از شومى آن‌كه پا به الموت و قلمرو من گذاشتند « درب‌وداغان » شوند . چنانچه يك عدهء سى و پنج نفرى آنها كه منتخب و برگزيدهء آنها بود مضمحل شدند و هرگز خيال مراجعت را نمىكردند . اگر به هركدام هزار تومان بدهند ، اگر آه دل من است كسما هم برهم مىخورد ، ميرزا كوچك خان هم بر طرف مىشود .

رفتار دولت با جنگليها

من در ميان صحبت از على آقا پرسيدم با ريش و پشم بابا چه كردند . گفت اى آقا ريش كجا گذاشتند ، پشم كجا گذاشتند . هر مويش به دست يك نفر افتاد . درست طفل