تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5151

مساهمون:

ص٥١٥١
عبور مردم به او تعظيم مىكردند ، كوچه مىدادند . حتى [ بر ] مرحوم شاهزاده عضد الدوله پدر عين الدوله به آن زرنگى و باهوشى مشتبه شده يك روز سواره مىگذشت معين البكاء را تصور « خان » كرد ، پياده شد سلام و احوالپرسى كرد و اصرار نمود « خان » ( عضد الملك را خان مىگفتند . بعدها آقا خطاب كردند . ) سوار شود . معين البكاء كه مطلب را مىدانست انكار كرد و آخر الامر سوار نشد . مرحوم عضد الدوله هم با رنجش سوار شده به منزل خود رفت و نزد بعضى گله كرد كه « خان » بىلطفى نمود . بعدها به او گفتند اين عضد الملك نبود بلكه معين البكاء بود .

درخواست عضد الملك

آخر الامر يك روز عضد الملك با او مصادف شد ، سينه‌به‌سينه ايستاد و گفت من خيلى ميل داشتم شما را ملاقات كنم چند كلمه صحبت بدارم . عرض كرد احضار مىفرموديد شرفياب مىشدم . گفت مىخواستم به شما بگويم يا تو ريشت را حنا ببند يا من . يا تو ريشت را كوتاه كن يا من . يا تو عباى مشكى بپوش يا من . معين البكاء سر را به احترام خم نموده و دستهاى خود را به‌هم مىماليد و تند تند مىگفت اطاعت دارم كه يك مرتبه اوقات « خان » تلخ شده فرمود مىخواستم به تو بگويم يا تو زن قحبه عصا دست نگير يا من . يا تو پدرسوخته شلوار گشاد نپوش يا من . يا تو فلان‌فلان شده تغيير هيكل بده يا من .

عضد الملك و گم كردن نطق

با وصف اين فرمايشات معين البكاء تغيير هيكل نداد تا هردو به جوار حق پيوستند . ( هنگامى كه مجاهدين طهران آمدند و مجلس دوم افتتاح شد نايب السلطنه نسخهء نطق خودش را در مجلس گم كرد و آخر الامر تمام كاغذهاى جيب خود را به سپهسالار داد تا او به‌هم زده پيدا و قرائت كرد و چون معين البكاء هم هميشه نسخه‌هاى تعزيه را عوضى مىداد اين مطلب اسباب يك صحبت خنده‌دار تماشائى در آن ايام گرديد كه به وصف نمىآيد . )

خندهء امين السلطان از حرف معين البكاء

زمانى كه ناصر الدين شاه فوت كرد و امين السلطان با آن جاه و جلال و جبروت در عمارت گلستان جلوس مىكرد روزى معين البكاء با همان هيكل كه وصف داديم وارد طالار شده تعظيم نمود . امين السلطان سر بالا كرده گفت چه مىگوئيد ( چون نزديك