وضع الموت
من روزى كه الموت آمدم شش قبضه تفنگ مكنز و ورندل داشتم ، پنجاه تومان پول ، دهنفر نوكر . در صورتىكه تمام الموتى بر عليه من قيام نموده بود . اين امير اسعد از طرفى و افراسياب خان مباشر املاك رودبار از طرفى ، متصل فساد و تفتين مىكردند ، پول و اسلحه مىدادند . شيخ محمّد على اعلى عدو ما عضو انجمن ولايتى قزوين بود . شب و روز تحريك مىكرد . جماعتى هم از الموتيهاى طهران در خانهء سپهسالار كه آنوقت رئيس الوزرا بود ، بهعلاوه يك نفر با ما خوب نبود به واسطهء آنكه حضرت و الا پناهندهء روس بود و من پنج سال بلكه شش سال با اين ترتيب با الموتى نزاع و دعوا كردم و از جاى خودم تكان نخوردم . اين آدم به يك يورش ، به يك حمله و از دست دادن چند مقتول فرار برقرار اختيار كرد . از همان روز اول مىگفتند امير اسعد دل و زهره ندارد فرار مىكند . بلكه مىگفتند اين هم كه مانده بود به واسطهء بودن مير هادى خان و سالار سعيد است كه نمىگذارند فرار كند . على اكبر وركرودى كه تازه آمده مىگفت تمام مردم تنكابون به امير اسعد تف و لعنت مىفرستند و فحش مىدهند .
عاقبت سردار اقتدار
نكتهء ديگرى اينجا هست كه سردار اقتدار را هم نخواهند گذاشت بماند ، زيرا عرايض آنها و طغيان آنها و آنچه در جرايد مىنوشتند و من خواندهام اين است كه ما دودمان سپهسالار را به رياست و حكومت نمىخواهيم . تا كى بايد ما عبد زرخريد و غلام حلقه به گوش سپهسالار و پسرها و نوههاى او باشيم . ما هم مثل يكى از ولايات ايران بايد حكومت ، عدليه ، ماليه از مركز داشته باشيم . امروز او را جلو كشيده سپر بلا نمودند . فردا يا خود كجوريها و سالار فاتح يا آقايان جنگليها عذر او را خواهند خواست ، يا حكومتى از طهران تعيين شده خواهد آمد . يا جزو حوزه و سلطنت ميرزا كوچك خان خواهد شد . عجالتا تنكابون و آن دهات از چنگ سپهسالار و امير اسعد بيرون رفته و بايد آه و حسرت بكشند ، نه قزاق روسى در مقابل دارند ، نه اردوى سيارى ، نه رياست وزرا .
پس شبها به روز بيارند ، در نهايت غم و اندوه . چنانچه من و پدرم به روز آورديم . من حفر بئرا لاخيه وقع فيه ( از عربى همين را مىدانستم قيقاج انداخته شد ) .
چنين است رسم سراى درشت * گهى پشت بر زين و گه زين به پشت