اجازهء ترحمى
چهار ساعت به غروب مانده حركت كرديم . مبلغى انعام به ملا يحيى و پسر سيد و غيره داده شد . از آفتاب در گذشته سليمان ريشها را حنا بسته جلوى آسيا و آبدنگهاى من ايستاده بود كه مدتهاست از بىآبى از كار افتاده ؛ تمام اجارهء آن سوخت شد . از فارسآباد گذشتم . امسال آنجا قطرهاى آب نداشت . من ترحما اجازه دادم از دزدك سر آب بردند .
نهر جديدى احداث كردند . شالى خوبى داشت . دستكم هزار تومان من به مالكين آنجا خدمت كردم و الّا تمام محصول خشك بود و امكان نداشت شالى و برنج بكارند . از دزدك سر و محمّدآباد گذشته در اراضى شترخان ميرزا اسحق ملاقات شد كه چشمش درد مىكرد . عيال و پسرش هم گفت حصبه دارند . در اين فصل هواى دهات رودخانه بسيار بسيار كثيف و بد است . پشههاى مالاريا فراوان ، ممكن نيست ناخوش نشوند . بارى هوا نسيم داشت و به ما چندان از گرما بد نگذشت .
مراسم ورود به زوارك
سه ربع به غروب مانده به سلامتى وارد زوارك شدم . نوكرها و رعايا بيرون آبادى صف كشيده بودند . حال و احوالپرسى كرده آمدم قلعه كه حقيقتا مصفا و مثل بهشت بود . باغبانها خيلى خوب توجه كرده بودند . تپهها و باغچهها مملو چمن و گلهاى رنگارنگ بود . در اندرون عباس و مسعود و روشنك زيارت شدند . زينب و مادرش خوب بودند . روى ميز براى ما شيرينى ، چاى و ميوهجات گذاشته بودند . تا غروب به صحبت گذشت . شب سرناچيها آمده بودند چراغان كردند . جوانهاى زوارك رقص كردند ، بعد كشتى گرفتند . شليك تفنگ كردند . براى زبيده خاتون و زيور خانم خيلى تازگى داشت و تفريح كردند . مبلغى هم انعام امشب [ نصيب ] رقاصها ، موزيكانچيها و پهلوانها شد .
حكايت تعديات امير اسعد
شنبه غرّه و دوم و سيم و چهارم - تمام را مردم ديدن مىكردند و هركدام فصلى از غيبت من و حكايت قتل و غارت و تعديات همسايهء محترم شكايات داشتند . واقعا امير اسعد بسيار بد حركتى كرد و هيچ كس خوب نمىگويد . با آن لطف و دوستى كه از هم جدا شديم اين هنگامه را نمىبايست برپا كند ، يا اقلا ده مرا ( يارفى ) مىبايست مستثنى قرار بدهد و بگويد جريمهء فلانى در جيب خود من است ، تا من بيايم . اما هيچ اين كار را