مىكند ، طفره از شنيدن حرف او مىزند مثل برج زهر مار شده ، به زمين و زمان كفر و ناسزا مىگويد . خيلى صحبتهاى او تماشائى است . مشار اليه را پارتى سپهسالار بلكه راپرتچى او در كابينهء وثوق الدوله معرفى كرده بودند لهذا خارج شد . عدل الملك هم ميل ندارد .
اين است دوندگى او ثمرى نمىكند . ديروز صبح از شهر آمده بود باغ وزير داخله هر شكل بود او را ملاقات و حرفهاى خودش را عرض كرده بود او وعده داده بود روز شنبه در شهر به وزارتخانه بيايد تكليف او را معلوم كند . از آنجا باغ ما آمد كمى خوشحال بود .
كرايهء درشكه - بهاى سه چلوكباب هفت ريال
در شهر هم در تياتر گراند هوتل اعلان كمدى شده بود . من هم ميل كردم بروم . با افخم الدوله حركت كرديم . مقتدر به من شرط كرد در باب كرايهء درشكه و طى كردن آن هيچ حرفى نزنم تا او درشكهء ارزان مناسب كرايه كند . يك دستمال گوجهء خوب باغبان از باغ آورد . برداشتيم ، سر پل نان بسيار بسيار خوبى پخته بودند يك دانه هم خريديم .
نصف را به يك فقير داده نصف ديگر را مقتدر زير عبا گرفت . چند دانه هم خيار تازهء خوب ( آدم روزه هرچه خوراكى ببيند ميل مىكند ) . آمديم دم تلفن خانه كه مركز درشكهها است . فقط دو درشكه بود از نزديك آنها كه گذشتيم مقتدر گفت بيا حضرت و الا امشب شهر برويم . درشكهچى از بس اين كلمهء دروغ را از همين قبيل مسافرين شنيده بود گفت من كه مىدانم مىخواهيد شهر برويد درشكهء من حاضر است دو تومان بدهيد . مقتدر گفت دو تومان نه ، يك شب شهر در اين گرما دو تومان نمىارزد . از اينجا رد شديم .
چند درشكه با مسافر بالا مىآمد به هركدام آنها مقتدر گفت مراجعت مىكند گفتند خير دو سره است . افخم الدوله كه خيال شهر نداشت به باغ مراجعت كرد . مقتدر سنگى را به من نشان داده گفت شما هم برويد آنجا بنشينيد . خودش گاهى بالا مىرفت گاهى پائين و با خانمهائى كه تفرج مىرفتند صحبت مىداشت . در اين بين يك نفر فقير جلو آمده گفت آقا درشكه مىخواهيد ، من كه غدغن بود حرف نزنم مقتدر را نشان دادم .
گفتم او مىخواهد . رفت پيش او بناى چانه زدن را گذاشت . مقتدر گفت بد نيست براى درشكه كرايه هم دلال پيدا شده ، آخر با دلال هم صحبت مقتدر جور نيامده و باز بناى قدم زدن را گذاشت ، نان به دست ، دستمال گوجه زير بغل . مدتى طول كشيد ديدم مقتدر توى همان درشكهء اولى نشسته مىآيد . نزد من ايستاد من هم داخل درشكه شدم .