آوردهاند و خيلى بد و ناسزا به او مىگويند . اعمال گذشتهاش را يادآورى مىكنند .
مقالهء ملك الشعرا عليه سپهسالار
روزنامهء « نوبهار » شرحى نوشته بود كه سرمقالهاش اين بود : وجاهت ملى را مىشود زود تحصيل كرد اما نمىتوان خوب نگاه داشت .
آنوقت دو سه ستون از تاريخ حيات و كردار سپهسالار ذكر كرده است . در حقيقت او را رسواى خاص و عام مىكند . در « ايران » هم شرحى راپرت قزوين از قضيهء الموت و امير اسعد نوشته بود . بعد نوشته بود اينها سوار و جمعيت جمع مىكنند ، دولت خواب است .
خودكشى مهدى كشمرزى
واقعهء تازه - مهدى نام پسر فتحعلى بيك كشمرزى طهران آمده بود . اين مهدى عقل پابرجائى نداشت . با پدرش سازش نداشت . گاهى مجاهد ، گاهى قزاق ، گاهى ژاندارم ، گاهى پليس ، گاهى رعيت بود . حاليه در ده بود . احمد خان او را گرفته كتك زده بود آمد طهران . سه روز قبل مشهدى اكبر لله به من گفت مهدى حرفهاى پرت مىزند مىگويد خودم را خواهم كشت . من به شوخى گفتم بگو حالا كه خودت را مىكشى پس برو سپهسالار را بكش تا اسمى به جا بگذارى ، يا احمد خان كه به تو ظلم مىكند بكش . شب عيد شاه من او را در خيابان جلوى بلديه ديدم صدا زدم . فصلى با او صحبت داشتم بد گفتم ، ملامت كردم . صبح عيد گفتند نصف شب جنازهء مهدى را آژانها آورده توى طويله گذاشته و رفتند . ما شمران رفتيم مشهدى اكبر ماند براى دفن او . دو روز ماند تا اجازه دادند . معلوم شد با يك نفر قزاق مىرود خانهء فاحشه . پس از خوردن عرق زياد خودش را با ششلول مىكشد . هرچه كرديم نظيمه كاغذجات و ششلول و لباس او را نداد .
گفت بايد پدرش بيايد . آن هم حكايت دفن او بود كه دو روز ماند . هرمز يك كاغذ فرانسهء بدى به وستداهل نوشت .
اسمعيل خان در فقرهء عين الملوك كاغذى به ميرزا محمّد خان پسر نصير الدوله نوشته بود . شاهزاده نصير الدوله به من گفت . گفتم برويد خودش را ملاقات كنيد . آنچه كرد عين الملوك راضى نشد « 1 » .
جمعه دوم رمضان ، اول درجه سرطان - شب اول چيزى نمانده بود بىسحرى بمانيم .
هامش
( 1 ) - خدا خواست راضى نشد ، الحمد للّه ، بهتر بهتر . ( يادداشت مؤلف در سالها بعد ) .