زرنگى زن فرنگى
غروب خانم اندرون آمد و مدتى با بچهها مشغول صحبت بود . گفته بود من در نيويورك كه بودم خودم را خيلى قد كوتاه مىدانستم حالا كه ايران آمدهام مىبينم از همه بلندتر هستم . بچهها ليره را ارزان ديده چك مسيو هم حاضر ، به طمع افتادند دستبند ، ساعتى و سينهريز و ماهوت براى آنها بنويسد بياورند . گفته بود خيلى براى من سهل است نهايت امتنان را هم دارم . اما امانتى خوب نمىرسد و من مىترسم پول شما يا امانت شما در راهها مفقود شود و شرمنده شوم . تير خانمها به سنگ آمد . اما عين الملوك باز قبول نمىكرد و چارهجوئى مىكرد كه از هر سمت راه چاره مسدود شد .
ديدارشان از قلعهء حسن صباح
روز ديگر قلعه حسن رفتند . ميرآخور مهمان كرده بود . اينها دو نفر نوكر همراه دارند :
يكى آشپزى و پيشخدمتى مىكند ديگرى حبيب كه پيشخدمت بوده حالا اسبها را توجه مىكند . عصر آمدند خيلى اظهار امتنان از پذيرائى ميرآخور كردند و تشكر از رعايا كه راه را ساخته بودند . مسيو و خانم به همت و كمك آنها صعود به قلعه نموده بودند .
اسبهايشان روسى بود .
اسب روسى
خانم ماديان كهر روسى سوار بود . من ماديان به اين قشنگى نديده بودم . گفت روسها خيلى اسب و ماديان زخمى ناخوش در همدان فروختند . اين ماديان زخم داشت من در چهل و پنج تومان خريدم . معالجه كرديم خوب شد . حقيقتا سيصد تومان الان ارزش داشت و گويا از همان ماديانهاى سوارهء دراگون و نجباى قفقاز بود كه همه كشته و تلف شدند . اسب خودش هم خوب بود . شانهاش گلوله خورده بود . آن را سى تومان خريده بود صد تومان مىارزيد .
من با خانم قلعه آمديم . خانم دو مرتبه آب خورد و رفت توى اطاق دراز شد تب سختى كرد . عصر پنجشنبه تب خانم تخفيف يافت به كلان رفتند . دو شب آنجا ماندند تا بهتر شده روز شنبه بهسمت مقصود روانه شدند .
فصل بد - اطاق آلافرنگ
دوشنبه 26 ذيقعدة الحرام ، دوم برج ميزان ، 25 سپتامبر 1916 ميلادى - فصل بد اينجا