تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 4288

مساهمون:

ص٤٢٨٨
چند ماه سفر شما طول كشيد ؟ به قدر چهار ماه . پول چه آوردى ؟ هى آقا پول كجا بود . چرا پس رفتى ؟ لاعلاجى . يكى هم نمىدانستم اين طوره . بسيار خوب شما برويد توى قلعه تا من خدمت شما برسم « 1 » .

چوب خوردن عزيز

دو ساعت بعد پاهاى مبارك عزيز بالاى فلك رفته براى عبرت ديگران يك چوب مختصرى خورد ، شب حبس صبح مرخص [ شد ] . در راه مىگفت گور پدر صاحب با اين سفرش . آن آفتابا ، آن گرماها ، آن بىپوليها ، آن گرسنگيها ، آن ترسها . آن‌جان به لب امدنا . اين هم آخرش . تا من باشم به حرف الموتى نروم . پائين مىرفت ملا عيسى به او رسيد مرا نمىديد ، گفت او آقا عزيز سلام عليكم ، سفر بىخطر كجا مىرويد ؟ عزيز [ گفت ] مرا مسخره كرديد دست انداختيد ، همش خطره . باز شروع كرد به همان حرفهائى كه دو دقيقه قبل مىزد و لنگان لنگان رفت تا ناپديد شد . 23 ذيقعده - ما گاهى در اينجا اسم روزها را فراموش مىكنيم . از شهر اسمعيل و قاطرها كه ميرزا اسمعيل خان و شيخ را برده بودند آمدند . اولا قاطر سه سالهء مرا كه تازه از ورثهء شيخ حسين خريده بودم شيخ مقدارى بار زده بعد خودش هم رويش سوار شده تا شهر هم دقيقه‌اى پياده نشد . دستش ورم كرده مىگويند پىپر كرده . ثانى عوض قند كه هيچ نداريم و بسيار هم گران شده هندوانه شيخ فرستاده بود . باز دچار كارهاى غريب عجيب شيخ شديم كه گاهى ذكر كرده‌ام . جاجيم خودش را هم كه شش تومان خريده بود و خيلى خاطر تعلق بود گم كرده . اسمعيل خان هم پالتوى خودش را گم كرده . محمد على خان سردارى و يك تومان پول كه هنگام رفتن من داده بودم . پرسيدم علت چه بود ، گفت هيچ حواس نداشتند . متصل مشغول خنده و بازى بودند . قاطرها را در رزه‌جرد ول كردند . بناى پوست هندوانه توى سر هم زدن را گذاشتند از پشت قاطرها افتاد . كاغذ شيخ مطالبى نداشت . سرسرى نوشته بود . اما روزنامه‌جات داشتم تا بخوانم و بنويسم .
هامش
( 1 ) - شرح اين مسافرت را اسكارفن نيدرماير در كتابى به نام زير آفتاب سوزان ايران نوشته است . ضمنا بايد توجه داشت نويسنده يادداشت مطالب را به همان زبان عاميانهء گوينده نوشته است . ( مسعود سالور )