غنيمت ما
شب بيرون چاى مفصلى گذاشته و شام كاملى به همگى داده شد . بخارى روشن كردند خودشان را خشك كنند . تا ساعت سه از شب رفته باران آمد و اين باران مانع تعاقب آنها شد و از چنگ ما فرار كردند . اسكندر يك قبضه تفنگ ورندل بلند قد با قطار فشنگ از دست آدم خير اللّه گرفته بود و آورد . غنيمت ما همين شد .
چوبكارى نوكرها
چهارشنبه 16 ربيع الثانى - صبح دير بيرون رفتم . چوبكارى نوكرها تمام شده بود ، جز هشت نفر كه ديشب تنبيه شده بودند و چند نفر هم از اقوام عيال ابو القاسم كه جبرا آورده بودند مابقى چوب وافرى خورده بودند . در جلو خان دو كولهبار خورده چوب بود و درختها ديگر شاخه نداشت . جاسوس وناش ما آمد گفت آنجا احدى نبود . جمعيت زيادى امروز قلعه بود .
كسى از قزوين نيامد
پنجشنبه 17 ع 2 ، سيزدهم درجهء حوت - از آتان خبر رسيد جلال از آنجا به جبر جمعى را همراه آورده بود . اما تير اول كه صدا كرده بود آنها تمامى رفته بودند . جلال شب باز آنجا مراجعت مىكند . موسى و محمد آقا [ و ] احمد آنجا رفته بودند . موسى و محمد آقا پرت شده بودند . دندههاى يكى و سر ديگرى شكسته است . امروز رفتهاند خشكه چال ، از آنجا و راه اندج به رودبار . خير اللّه ديروز دو قاطر مرا از دزدك سر از دست فتح اللّه گرفته و برده .
كاغذى به مهدى نوشته بود بيست تومان پول و تفنگ مرا كه گرفتهايد بدهيد قاطرها را بدهم . من شرحى به مير هادى پسر مجد الاسلام مباشر دهات سپهدار حاكم رودبار نوشتم . به طهران و قزوين هم شرح اين واقعه را نوشته غنى شبانه برد اما « آنكه البته به جائى نرسد فرياد است » و يك نفر از قزوين نيامد ببيند اينجا چه خبر است . كى تقصير دارد .
عوام نفهم
امير اسعد در مران است . تا هوا خوب نشود نمىآيد . همه اين جمعيت با انبان و جوال آمده بودند مال مرا غارت كنند . جلال ، خير اللّه را در رودبار تطميع مىكند . صد