تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 4013

مساهمون:

ص٤٠١٣
عربى بسيار تلخى مىداد و خود شاهزاده به عادت عربستان روزى چند مرتبه قهوه ميل مىفرمود . چاى را فقط نزديك غروب مىخورد ، آن هم از اندرون سماور و اسباب چاى را بيرون مىدادند و پيشخدمت توى اطاق خود شاهزاده مىگذاشت . چاى را ميل مىكرد . بعد همه را اندرون مىبردند . شاهزاده مسكرات بسيار كم استعمال مىكرد و بسيار محرمانه ، حتى در مهمانيهاى سفراى خارجه هم نمىخورد . اواخر عمر در مهمانيهاى شمران حضرات والاى ما در حضور ما ميل مىكرد . شاهزاده بسيار مقدس بود و بسيار خوش‌صحبت . اگر يك نفر بچه هم خدمت ايشان مىرسيد از صحبت شاهزاده سير نمىشد . شاهزاده شوخ بود . هميشه مزاح مىفرمود . لباس شاهزاده هميشه يك سردارى يقه‌برگردان بود قدرى هم بلندتر ، پيراهن فرنگى با دستمال‌گردن مشكى . كلاه ماهوتى كه آن عهد فقط شاهزاده ملك‌آرا و شاهزادهء ما به سر مىگذاشتند كه حالا عمومى شده ليكن بلندتر از حالا بود . شاهزاده نقرس و سنگ كليه داشت . عصا به دست مىگرفت . سر عصاى شاهزاده كج بود . هميشه سر آن عصا را تشبيه به اماله مىفرمودند . اين عصا از يك قسم چوبى بود شبيه ارجن كه چندين عدد از عربستان با خود آورده بودند . كالسكه سوار نمىشدند . يكى به علت آن‌كه راه خانه ايشان بسيار بد بود ، ديگرى عشق به سوارى . چون عادى به هواى عربستان بودند نه در شمرانات عمارت خريدند نه ييلاق مىرفتند ، مگر گاهى برحسب لزوم خدمت شاه و سالى يكى دو شب هم به مهمانى حضرت والاى ما . هرجا از شاهزاده دعوت مىكردند رقعهء دعوت را نگاه مىداشتند تا از دعوت مراجعت كنند . يك دفعه آقاى عماد السلطنه پرسيدند به اين دقت رقعه را براى چه در جيب نگاه مىداريد . جواب فرمودند يكى به علت آن‌كه فراموشم نشود ديگرى براى اين‌كه شايد از من پرسيدند چرا شما آمديد من بيرون آورده نشان بدهم . در حساب و امورات خود بسيار دقيق بودند و بسيار خوش‌حق و حساب . سالى يك تومان سفيد به ماها عيدى مرحمت مىفرمودند . يك سال نمىدانم به چه علت شد كه يك اشرفى شاهزادهء به چنگ شعاع الدين ميرزا افتاد ، عرض كرد اشرفى حاضر است ليكن عوض عيدى مرسومى برمىدارم . شعاع الدين ميرزا اشرفى را برداشت . سال ديگر عيد آنجا رفتيم به همه عيدى را دادند به شعاع الدين ميرزا رسيد كتابچه از بغل بيرون آوردند فرمودند نور چشم ( هميشه به ماها فرزندى يا نور چشم خطاب مىكردند ) اشرفى پارسال سيزده قران قيمت داشت و شما مستحق ده قران بوديد ، سه هزار آنجا اين هم هفت قران حساب دو ساله پاك شد . به من خيلى التفات داشت . چون دخترش نامزد من بود هميشه مىفرمودند محمد ميرزا تو پاهاى قهرمان را بگير من سر و دست او را بكشيم بلكه بلندتر شود . به من « قهرمان الماء و الطين »