نوكر . فرامين از جانب اين شاه نوشته به خانههاى اعيان و اشراف و تجار جهت اخذ پول مىرفتند كه تهيهء شام و ناهار و ساير چيزهاى شب نهم و روز نهم ديده مىشود . من در اطاق نشسته بودم در اطاق باز بود . جمعى هم از زنجانيها نشسته بودند . ديدم صداى پاى زيادى آمد بيرون . نگاه كردم چهار نفر با لبادهء بلند و كلاه جلو مىآمدند كه عصاهاى خود را سربالا نگاه داشته بودند ، يك نفر به همان لباس پشت سر آنها و عينك بسيار بزرگ آبى زده بود ، جمعى هم از دنبال . جويا شدم چه خبر است . گفتند اتابيك از طرف شاه آمده . جويا شدم چه مسألهاى است . مختصرى حكايت كردند كه مسبوق از مطلب شدم .
در بيرون همهكس برمىخاست و تعظيم مىكرد . به همين هيأت وارد اطاق شدند كه آن چهار نفر جلوى با اشارهء دست حكم برخاستن نمودند كه تمام اهل مجلس جز من برخاسته در حالت احترام ايستادند . اتابيك وارد شد . خواهى نخواهى من هم تواضع كردم . آمد بالاى مجلس نشست و سايرين دور اطاق ايستادند . آنوقت اجازه داد به غير آخوندهاى همراه خودش همه نشستند . اتابيك با چشم و ابرو و عينك احوالپرسى كرد ، مبارك باد گفت . قليان آوردند ، چاى آوردند . بعد از آن دست در بغل كرده كاغذى بيرون آورد كه يك نفر از خدام دويده آن را دو دستى گرفته بوسيده به دست من داد و حكم كرد من هم ببوسم كه من اطاعت نكردم . مطلب كاغذ اين بود كه براى تهيهء جشن طلاب صد هزار قران جريمهء حضرت فلان است . آنوقت باز به من گفتند مقصود از صد هزار قران ده تومان است . من نصف آن مبلغ را گفتم آورده تقديم اتابيك نمودم . برخاسته به همان طمطراق رفت به خانهء ديگران . اين پولها كه از خانهها جمع شد آنوقت روز ششم و هفتم و هشتم دم مدرسه را مىگرفتند هركس از كسبه نوكر باب رد بشود پول مىخواستند . اگر نمىداد يا نداشت بدهد فورا آن آدم را در ميان حوض آب مدرسه مىانداختند كه تمام لباسش خيس آب مىشد و چماق به او مىزدند تا به همان حال عبرتالناظرين از مدرسه خارج شود . شب نهم و روز نهم غذاها تهيه مىكردند ، بيشتر نفاخ خصوصا ترب و شلغم و كلم خام مىخوردند . . . شكمها كه خوب سير مىشد به جان خود افتاده شاه احكامات صادر مىكرد يكى را چوب مىبستند ، ديگرى را توى حوض مىانداختند ، چه و چه . به جاى مسكرات شاه حكم مىكرد يك كاسه آب متعفن كثيف گنديده يا از حوض مدرسه يا از جاى ديگر آورده به همديگر مىخوراندند . . .
فعلا كه اسمعيل از شهر دير كرده گويا جناب شيخ ما مشغول همين كارهاى ركيك است . پارسال چوب به چشمش خورده نزديك بود كور شود امسال نمىدانم چه به سرش آمده باشد .
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 4002
مساهمون: قهرمان ميرزا عين السلطنه
ص٤٠٠٢