تمام سال را به اقطار مملكت ايران گردش كرده تكدى مىكنند ، حتى تا آذربايجان مىروند . در هروقت سال هم بخواهند وارد كركبود شوند بايد شب باشد . حسن مىگفت با جمعى از فقراى كركبود مىرفتيم مسافتى به ده نمانده بود ليكن آنها نرفتند و مرا هم نگاه داشتند . تا شب شد داخل آبادى شديم . هريك سمتى رفتيم . صبح ديدم من رفقاى سفر خودم را صورتا مىبينم اما لباس و وضع و رفتار و كردار آنها تغيير كرده و هيچ شباهت به روز پيش ندارد . بعد از مدتى تعجب از خود آنها پرسيدم گفتند ما همانها هستيم و علت شب وارد شدن ما همين است كه كسى بدان لباس ما را نبيند ، همه در خارج گدا هستيم اما در ده خودمان اغنيا .
تاريخ بختيارى - عروس مجبورى
بارى اسد اللّه ميرزا مثل مرحوم پدرش همهچيز بلد است ، بعلاوه بعضى چيزهاى ديگر كه او نمىدانست . مثلا تار خوب مىزند . عكاسى خوب مىداند ، خياطى ، فرصت كنيم غذاهاى خوب هم درست مىكند . اما تار و اسباب عكاسى همراه ندارد . از شهر خبر نداريم . غنى را فرستادهام روزنامه نمىرسد ، دو كتاب آقاى عماد السلطنه فرستاده بودند يكى « تاريخ بختيارى » كه سردار اسعد مناقب و مفاخر اجدادش و خودش را به تفصيل نوشته و ثابت مىكند كه ايل جليل بختيارى تا امروز تابع هيچ سلطانى نبودهاند ! اين تاريخ هيچ خواندن ندارد ، حيف پول است . ديگرى رمان كوچكى است از تأليفات مولير معروف - « عروسى مجبورى » - آقاى عماد السلطنه ترجمه كرده بسيار شيرين است .
عقدنامهء عروس
يكشنبه 12 شوال - گرمارود به عروسى پسر سبز على كه دوجانبه رعيت من است دعوت كرده بودند . اين عروسى چون پاى آخوند در ميان نبود خيلى مفصلتر و بهتر از بالاروج بود . زنها اسب و قاطر دواندند . مردها بازى كردند . عروس را مفصلا حركت دادند ( عقدنامهء عروس نيامده بود آخر كدخدا ضامن شد تا حركت دادند ) .
امير اسعد پريروز پيچبن آمده بود . اما آنچه حقيقت دارد اول حكم كرده بود حالا كه ديد بدكارى شده من هم جلوگيرى از ديگران مىكنم فحش به محمود خان داده بود ( همينطور كه الموتى طالقانى محتاج آن ولايت است آنها دو مقابل محتاج عمله و مزدور اين دو ولايت هستند هرگز نمىتوانند ممانعت كنند تمام زراعت آنها زمين مىماند ) .
غروب از گرمارود قلعه آمدم . هوا منقلب شده ترشح بارانى هم شد . يخچال تمام