تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3898

مساهمون:

ص٣٨٩٨
بدهند . نخواهم گرفت تا احقاق حق من بشود و معلوم نمايم چقدر اينها خودسر و ياغى هستند . اين‌كه طريقهء ارباب رعيتى نمىشود .

نامهء عز الدوله

روزنامه‌جات را مشغول خواندن هستم . مطالب آن بعد نوشته مىشود . اگر حالت بهمن بگذارد . از مكتوبات وارده دستخط حضرت اقدس و الا پس از دستورالعمل براى آمدن مصدقين اين‌طور مرقوم مىدارند . « ميرزا عبد الوهاب سه چهار روز است با زن برادر بزرگتر طهران آمده هنوز نديده‌ام . تفصيلات نزاع تنكابون را خواندم . اتفاقات غريبى بوده نمىدانم خواست خداوند چيست ؟ ديروز عز الممالك اينجا آمد گفت فردا روانهء كرمانشاهان هستم . هرچه كردند نشد نرود به معاونت مسيو دكركر « كركرى » مىكند . گفت شنيده‌ام سالار الدوله نزديك كردستان است ، از طايفهء جاف دخترى عروسى كرده است . ظفر السلطنه عزيز اللّه ميرزا كه حاكم كردستان است هنوز در همدان معطل سپاه است تا بخت كه را خواهد . از آن طرف قزاق هم به همدان رفته است مغشوش است . وثوق الدوله رفت فرنگستان . مستوفى الممالك و اسد اللّه ميرزا هم رفته‌اند ، گويا براى آوردن ناصر الملك است . مىگويند صد هزار تومان پول فرستاده‌اند بيايد . بخت اين است . خبر صحيح ندارم ، اينها را مىشنوم . بهمن دراز دست انشاء اللّه بزرگ مىشود دندان درآورده در كوه الموت به سنّت سنّيه قدما در لباس چوپانى چند روزى چوپانى خواهد كرد تا به مدرسه برود . » ( حضرت و الا مىفرمودند خلفاى حسن اولاد خود را لباس چوپانى پوشانده چندى چوپانى مىكردند و اين يكى از رسومات آن خانواده بوده است . بهمن هم بايد همين كار را بكند از آن جهت است دستخط فرموده بودند ) .

نامهء آقاى عماد السلطنه

« سه چهار روز قبل به توسط شيخ ابراهيم پاكت ارباب بزرگ يعنى برادر ارشد ميرزا عبد الوهاب را فرستادم كه از پاريس براى شما نوشته . از شهر هم فرخ ميرزا روزنامه بايستى روانه كرده باشد . ميان كتابها هم كتاب « تاريخ بختيارى » را فرخ ميرزا بهتر ديده آن را خريده در عرض هفتهء آينده روانه مىشود . من « كتاب آبى » را ديدم چيز هجوى بود . شورش فرانسه هم ناتمام است . من ميل داشتم تاريخ بختيارى را بخوانم اما فرصت ندارم ، چون خودم كتاب مىنويسم . كاغذى از شما نرسيده پاكت لاك كردهء حضرت و الا مرا وادار به نوشتن اين كاغذ كرده . روشنك را تجريش آوردم اين خواهرها او را خيلى اذيت مىكردند . من آنقدرها نمىدانستم وقتى شنيدم يك شب خواب نرفتم و صبح