تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3866

مساهمون:

ص٣٨٦٦
پارسالى است . ها مشهدى فريدون اقر بخير « 1 » . كجا بودى ؟ كجا مىروى ؟ ساويچ‌بلاغ بوديم . ما را سپهدار خواسته آنجا مىرويم . گفتم سپهدار تشريف برد به قزوين . قدرى سرد شد گفت مىرويم نزد امير ، اما نبايد رفته باشد ، انتظار ما را داشت . ترسيدم فسخ عزيمت كرده اينجا بماند . گفتم اين خبر افواهى است ، درست نبايد صحت داشته باشد . پرسيدم اين سوارها كى هستند ؟ گفت پسر صاحب‌اختيار مرحوم ما را عباس و محمد همدانى فرستاده‌اند تا اطمينان كه از سپهدار پيدا كرديم يكى برود آنها را هم بياورد . الان چهارصد سوار مسلح دارند .

اخبارى از سالار الدوله

بعد پرسيدم اين مدت كجاها بودى ؟ گفت از الموت كه رفتم رفتم كرمانشاه خدمت سالار الدوله ، بعد با يار محمد خان و حسنقلى خان و مسيب خان دو مرتبه رفتيم كرمانشاه را گرفتيم . او كه كشته شد تمام دمكراتها قسمنامه براى شاهزاده فرستاده بودند آمديم سمت طهران در شاه‌آباد . سالار الدوله فكرى شده نرفت به طهران . رفتيم استراباد . امير اعظم قرآن مهر كرد كه همراه است . سالار الدوله مسيب خان را فرستاد من هم با او بودم سر شام هردو مست بودند ، اميراعظم سيلى به گوش مسيب خان زد . او را گرفتند ما را كه چهل نفر بوديم در كاروانسرا محاصره كردند ، جمعى كشته جمعى دستگير من كه زخم خورده بودم با جمعى فرار كرديم . زخم من در استراباد خوب نشد رفتم بادكوبه معالجه شده آمدم همدان نزد عباس و محمد . حالا مىرويم خدمت سپهدار . گفتم به سلامت . گفت قدرى فشنگ « ورندل » به ما مرحمت كنيد . گفتم ندارم ، تقى هم اينجا نيست . رفت قدرى گذشت ديدم نمىروند . پرسيدم گفتند عقب‌مانده داريم . بعد ماديان لنگ ناخوشى را آورده به دست اسمعيل جلودار سپرد . محمد على به گمان اين‌كه ماديان نامى است مشغول توجه او شد اما مشكل زنده بماند . نيم ساعت به غروب مانده رفتند گرمارود تا به سر همايون بيك چه بياورند .

اخلاق امير اسعد

امير اسعد هرچه اين‌طور نانجيبها ، قاتلها ، دزدها ، غارتگرها نزدش برود با كمال منت نگاهدارى مىكند . اما سپهدار املاك خودش را در سالى چهارده هزار تومان نقد و چهارده هزار خروار برنج مخارج و مصارف ساليانهء كسانش و عيالاتش در رفته به
هامش
( 1 ) - اقر به خير - كجا مىروى خير باشد . ( مسعود سالور )