امضاء رئيس را دارد گفت خود رئيس هزار دفعه به همين مبلغ كه حالا نوشتم قيمت غذا داده . هرچه فرمود اطاعت كرديم . سگها ديگر دنبال كالسكه نيامدند . معلوم شد هنگام رفتن كه همراهى كردند براى اين بود بلكه در منزل ديگر از اين مرغها تقديم كنيم و حالا چون تقديم شده بود استراحت را اولى ديدند . سرد بود همهجا يخ همهجا برف . اين سورچيها حقيقة جان سگ دارند و با اين مواجب كمتر كسى طاقت مىآورد .
ورود به قزوين
مختصر غروب دوشنبه 27 وارد شهر قزوين شديم . صحراى قزوين خيلىخيلى برف دارد . شهر هم بسيار سرد است . شيخ به خانه خودش رفت رفعت السلطان هم سوقاتيها را تقسيم مىكرد من هم با عزيز السلطنه مشغول صحبتهاى طهران . زودتر استراحت شد .
سهشنبه - صبح حمام رفتم و آدمى قونسلخانه فرستادم . قونسل جواب گفته بودند هم الان بيائيد . سوار شده رفتم ( يك خبر دروغى باعث شده بود كه مالهاى مرا از كشمرز اسمعيل با فتحعلى بيك به شهر آورده در اين گرانى روزى مبلغى براى من خرجتراشى كردهاند ) .
ديدار با قونسول
وارد اطاق قونسل شدم دست داده خيلى مهربانى كرد . عدل الممالك ، مجد الاسلام و جمعى بودند . معلوم شد عيد تولد حضرت مسيح است به حساب روسها . ( كه بيست و يك روز يا بيشتر با ساير فرنگىها تفاوت دارد ) . گفتند شما تخلف از وعده كرديد . گفتم به اجازهء جناب وزير مختار و به واسطهء نقاهت حضرت و الا بود و الّا در رأس وعده آمده بودم . بعد خيلى صحبتها و شوخيها شد . دكتر هم با لباس نظام و بعضى مدالها تشريف آورد ، اما زود رفت . فرصت صحبت نشد . عصر بود كه مجلس منقضى شد منزل آمدم .
سوقاتيها
امشب سوقاتيهاى مرا تماشا كردند و آنچه هم براى ملكه و زينب قبل از آنكه خيال رفتن طهران باشد دوخته بودند آورده ضميمهء آنها نموده و بستند و صندوقخانه بردند .
عزيز السلطنه مىگفت زينب يك وجب قدش از پوشيدن اين لباسها بلند خواهد شد ، كجا همچو چيزها ديده است ! قناريهاى من الحمد للّه سلامت رسيد . از هم جدا كرديم و مشغول آوازهخوانى شدند . يك جعبه هم گل شمعدانى اعلا آوردهام . آن هم به سلامت رسيد اگرچه قدرى يخ اذيتش كرده اما عيب نمىكنند . در قزوين هم از اين شمعدانيها