سبزهميدان نگاه داشته بودند حاضر كه شد من اندرون خودم رفتم . بچهها باز بناى گريه را گذاشتند به هرشكل بود با همه خداحافظى و روبوسى كرده بيرون آمدم . همه مشايعت تا سبزهميدان تشريف آوردند . گداها هجومآور شدند و به واسطهء ازدحام مشايعين گمان مىكردند من حاكم يك ولايتى هستم و بايد به آنها خيلى پول بدهم .
مختصر طورى هجوم آوردند كه مرا حاج عز الممالك و شعاع الدين ميرزا بلند كرده از پنجرهء كالسكه توى كالسكه انداختند ، همينطور سايرين را ممكن نشد مثل انسان رسم وداع به عمل آيد .
بازگشت به قزوين
شش ساعت به غروب مانده كالسكه حركت كرد . توى كالسكه هم از بس اسباب گذاشته بودند هيچ محل نشستن نداشت . يك قفس قنارى هم بيشتر مايهء زحمت شده بود . بارى از طهران و طهرانيها وداع كرده و از دروازه خارج شديم . اسبها خسته بودند و به ضرب شلاق حركت مىكردند . در مهرآباد ناهارى صرف شده اسبابها را جابجا كرديم . قفس قنارى را به شيخ سپرديم . تا شاهآباد جان اين سورچى و ما و اسبها به لب رسيد . هيچ در يابوها رمق نبود و دو هزار بلا سورچى به سر اسبها آورد كه گاهى براى ما رقت حاصل مىشد . چاى در شاهآباد صرف شد حركت كرديم . باز اسبها بد نبودند .
مسافر اين راه زياد شده ، اسب كم است . عليق گران . اين زردشتيها هم ميل ندارند پول خرج كنند . اين است اسب نرسيده به منزل بايد دستگاه ديگرى حركت بدهد . از راهدارخانه تلفن كرديم حصارك شامى تدارك كنند و سه ساعت از شب رفته آنجا وارد شديم . هوا سرد ، برف از نزديك كرج همهجا بود . يخ در جاده بسته بود . نسيم سردى مىوزيد ( طهران برف نداشت ) . بخارى آتش بود و اطاق گرم .
شام بد و گران
اوضاع شام شد و ميز چيده اما يك مرغى پخته بود كه ذرة المثقالى گوشت در بدن نداشت . آب و سيبزمينى آن را با نان خورديم سير نشديم . گفتيم غذاى ديگر بياورد باز مرغى آورد از اولى لاغرتر ، ما درسته پيش سگها انداختيم و معلوم شد اين مهمانخانه چرا آنقدر سگ دارد . به پيشخدمت گفتيم اين چه غذائى بود ، اين چه مرغى است . گفت ناظر در طويله دويست عدد مرغ دارد من گفتم بله در طويله كه اسبهايش نه جو مىخورند نه كاه دويست مرغ از اين فربهتر نمىشود . بارى سياهه آورد از اعلانى كه به همه اطاقها چسبانده بودند مضاعف . ما ايراد كرديم گفت آنها را بيخودى نوشتهاند . گفتم