تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3799

مساهمون:

ص٣٧٩٩
شما هم كوتاه است . از توپ ظهر كه از درس مىآيم تا وقت خواب چهار مرتبه از روى عسلى حركت مىكنم ، يك دفعه براى ناهار ، يك دفعه براى نماز ظهر و عصر ، يك دفعه براى نماز مغرب و عشاء ، دفعهء آخر براى شام . حالا كتاب ندارم مشق مىكنم . لوازمات تحرير براى اطاق خيلى مىخواهم ، تا خدا چه خواهد . هر بىالتفاتى از حضرت و الا و هرناملايمى از اطراف و هرنامساعدى از روزگار اتفاق بيفتد و هرگزندى كه برسد مىآيم روبروى عكس حضرت و الا ، چه در اينجا و چه در آن خانه‌ها كه بودم . وقتى كه كسى نباشد ( يعنى خيلى كم آدم در اطاق من مىآيد يا چيز مىنويسم يا كتاب مىخوانم اگر تازه‌واردى هم بيايد به‌قدر آن‌كه صحبت تازه داشته باشد گوش مىدهم مىرود ) يا اوقات حورى خانم و عين الملوك تلخ است و دلم مىسوزد مىروم روبه‌روى آن عكسى كه از تمام عكسها درخشنده‌تر است و بىاختيار دستم را بلند مىكنم عرض مىكنم خداوند انشاء اللّه هميشه شما را سلامت بدارد ، خداوند سايهء شما را از سر ما كم نكند . آقاجان خداوندگارم ما را ترك و فراموش فرموديد ببين به ما چه مىگذرد . فراموش نفرمائيد كه تمام اينها را كه به ما مىرسد به واسطهء شما تحمل مىكنم و خواهم كرد . آن عكس به زبان بىزبانى مىگويد « آرى فراموش كردم » . زود چشمم را پاك مىكنم كه مبادا عين الملوك يا ديگرى ببيند . حالا بگذريم از اينها . عينى كه به اطاق اول وارد مىشود جلوى آينه ايستاده نگاه مىكند به قد رعناى او ، پيراهن بلند بهتر مىآيد يا دامان و پيراهن هر كدام كه برحسب اتفاق بهتر به نظرش بيايد . مىگويد خانم باجى ببين اين دامان با اين پيراهن بلند چقدر خوش‌تركيب است . مىگويم بلى خانم اول مد قزوين ، بلى ملكهء شهر قزوين ( چون نامزد ميرزا اسمعيل خان پسر رفعت السلطان است ) خيلى خوب است . آن وقت مىرود باز به آينه نگاه مىكند مراجعت مىكند باز نگاه مىكند . اما افسوس كه بنده قد هم ندارم تا به آينه نگاه كنم . عين الملوك گاهى مىگويد من سرخ و سفيد شده‌ام ، نيست خانم باجى . مىگويم چرا ماشاء اللّه . وقتى كه پيراهن بلند تن مىكند چرخ مىخورد و تصنيف مىخواند و نگاه به آينه مىكند . روشنك آمده از من مىپرسد چه مىنويسى . گفتم براى آقاجان كاغذ . دوات و قلم مىخواهد براى شما كاغذ بنويسد ( آقاجان شتر قرقتون برم ) ، يعنى آقاجان تصدقت بروم . قلم روى كاغذ مىكشد و مىگويد زنده‌باد روشنك خانم ، زنده‌باد ملكه خانم . آنقدر كه ما ياد ملكه مىكنيم او يقين نمىكند . زيرا قلعهء الموت فراموشخانه است . چند دفعه اسم شما و ملكه را آورد اشك به چشمش آمد . تا اشك به چشمش آمد گفت خواهرجان چرا اشك توى چشمم آمد . گردن من مىگذارد كه توى چشم شما هم اشك آمد . عين الملوك با همان عادت كه عرض كردم در آينه نگاه كرده رقص كرده آمد نشست كه عريضه بنويسد . او از روشنك سؤال كرد ملكه