مىكنند . بعضى از شاهزادگان هم به عوض آنكه كمك كنند مىروند براى خاطر بختيارى جنگ مىكنند .
فرمانفرما
هيچ اين فرمانفرما شرم نمىكند ، حيا نمىكند كه مىرود براى بختيارى با سالار الدوله جنگ مىكند . اگر غيرت داشت با سالار الدوله مع مىشد بهتر نبود ؟ افسوس كه غيرت ندارد . براى اجنبى خدمت مىكند و با خودى جنگ . همه مىدانيم سلطنت ايران را بختيارى برده ، پس بهتر نيست باز از خانوادهء قاجار پادشاه باشد . بعد گفت من چه طهران بروم چه آتانك شما را بىخبر نمىگذارم . براى تنكابون هم يك نفر ديگر مىفرستم اين ديوانه است .
عروس خانم
آنوقت گفت خانم كجا رفت گفتم بيرون . به همان سبك و مرسوم ايران كه معمول است گفت استدعا مىكنم پسر مرا به غلامى قبول فرمائيد ، اين خانم را به همان پسرم كه قوم خودتان است التفات كنيد ( اين عيال عقدى حاليهاش همشيرهزادهء مرحوم محمد حسن ميرزا داماد ما است ) . من هم به همان سبك ايرانيت گفتم كنيز شماست ، كلفت شماست . او خانم من است سرور همه است . ابو القاسم بيك [ را صدا زد ] .
ابو القاسم بيك وارد شد . اگرچه چيز قابلى سر سفر است همراه ندارم اما اين انگشتر را برده دست خانم كنيد . رو به من كرده انشاء اللّه تعارف و تقديم مفصل از طهران .
پس از صرف قهوه برخاستند . من هرچه اصرار كردم ناهار توقف كنند قبول نكرد . تا دم درب بزرگ مشايعت كردم و ابو القاسم را هم روانه كردم . به قدر شصت نفر نوكر و اجزاء همراه سوار اسب و قاطر داشت ، همه با اسلحهء ممتاز تفنگ پنجتير و سهتير اغلب « موزر » هم داشتند .
حيلهء امير اسعد
اين بود آنچه ظاهرا از اين آدم محيل مشكوف شد و خيلى مرا محرم دانست كه رقعهء سالار الدوله را نشان داد . اما آنچه من حدس زدم حالا مىرود اگر كار سالار الدوله و شاه رونقى گرفت با اين « باشپرت » همه كار مىكند . اگر سر نگرفت باز اين رقيمه كارها براى او صورت مىدهد . زيرا ارائه مىدهد و مىگويد مرا خواست اما من به عوض رفتن و كمك او به سمت طهران و خدمتگذارى شما آمدم . اين نامزدى هم كه راست يا دروغ