تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3767

مساهمون:

ص٣٧٦٧
ملك المتكلمين و سيد جمال و ميرزا جهانگير چه مذهب داشتند . گفت آن دو نفر اولى ازلى بودند چنانچه افعال و كردارشان بر همه معلوم شد . سيمى مذهب نداشت و به هيچ چيز قائل نبود . اما فعلا در ايران اين جماعت دچار زحمت و مشقت بىنهايت هستند . اين اسعد الحكما كه على الظاهر و بر حسب مشهور خودش برادرش پدرش داخل اين طريقت هستند اين دو روز من صبح براى نماز برنمىخاستم چون متهم نبودم باك نداشتم اما اين آدم آفتاب بلند بود ، ناچار دست‌نماز گرفته آن هم بيرون اطاق كه جمعى نظاره كنند و آن‌وقت آمده بلند بلند نماز مىكرد و در قنوت دعاهاى مفصل مىخواند و بعد از نماز تعقيبات طولانى .

وسايل زندگى دهاتىوار

يكشنبه هفدهم شوال المكرم ، ششم درجه ميزان - مدتى است از امورات زندگانى خودم نمىنويسم . من پاك و صاف دهاتى شده‌ام و روزبه‌روز تجربيات حاصل مىكنم كه بسيار مقرون به صرفه است و فعلا دايرهء رعيتى من وسعت پيدا كرده . چطور در اوايل امر تا پارسال گندم را كم‌كم آسيا برده آرد مىكردند و مقدارى حيف و ميل مىشد ، امسال ده خروار گندم را شسته پىدرپى دادم آرد كردند و الان نان ما به حمد اللّه مثل برگ گل است . جز آنچه از شستن و پاك كردن تلف شد مابقى به كيسهء ما ماند . نان خوب هم مىخوريم . زغال را در دو سال به قيمتهاى گزاف خريدم امسال خيلى به قيمت مناسب و آنچه لازم داشتم انبار كردم . هيزم پارسال درختى را آب انداخت همه را قلعه آوردم ، اسمعيل همه را تلف كرد . امسال درخت گردوى قوى را باد انداخت همه را انبار و مهر و موم كرده براى زمستان نگاه داشتم و يك الاغ گرفتم همه روزه محراب از كوه هيزم آورد . قاطر صد تومانى هم كشته نشد هيزم هم باقى ماند . روغن را در غير موقع خيلى گران به ما مىدادند ، آن هم همه ضايع و خراب . امسال سلف خريدم از يك من شاه هيجده هزار تا بيست و پنج هزار و الان دو خروار روغن اعلى دارم كه مادر زينب همه را جلد كرده و مثل گلاب معطر است و يك من سه تومان و نيم الان خريدار دارد و من نمىدهم . « برنج مولائى » پيش‌خر كردم خروارى هشت تومان ( چهل من ) و همه ساله كرايه مىدادم مىآوردند امسال قاطر خودم مىآورد . بره‌ها ، توغليهاى مرا مجانا نگاه مىداشتند همه لاغر ، همه بىگوشت ، همه بىدنبه چنانچه از اول بهار تا اول رمضان كه پنج ماه و نيم بشود پنجاه رأس بره و توغلى خورديم . حالا برادر شاه زينب اسحق را گالش گرفتم گوسفندها را مثل مال ساير رعيتها مىچراند چاق شوند . علفهاى باغ را جمع كردم از كوه هم دادم علف چيدند . آشپزخانه در بيرون قلعه مال آن سال كه حضرت و الا آمده بود
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3767 | قهرمان ميرزا عين السلطنه